تبليغاتX
ریاضی ☺ ریاضیات دبیرستانی ☺ ریاضی - چرا اصلاحات ؟! چرا خـــاتمی ؟!

ریاضی ☺ ریاضیات دبیرستانی ☺ ریاضی

ریاضی رياضي نمونه سوال و پرسش هایی از ریاضیات دبیرستانی

جوابی جامع به سئوالی یازده ساله
از سال 76 تاکنون بارها این سئوال را شنیده‌ایم که اصلاحات چیست و چه می‌خواهد، سئوالی که بارها از رئیس دولت اصلاحات نیز پرسیده شد، چه آنکه او بود که این گفتمان را وارد عرصه حاکمیتی کرد و آن را اجرایی کرد. در تمامی این سالها اما افراد مختلف قرائت‌های مختلفی از اصلاحات انجام دادند، برخی آن را به براندازی تعبیر، برخی آن را به سکولاریسم تعبیر کردند، برخی این تعابیر را تبدیل به چماقی برای قلع و قمع اصلاح‌طلبانی که تعریف و تعبیری منطقی از اصلاحات داشتند کردند؛ سید محمد خاتمی چندی پیش،در سلسله جلساتی «مبانی نظری اصلاحات» را تبیین کرد تا از این پس، خط خاتمی و یارانش با خط کسانی که با استفاده از اصلاحات به دنبال اهداف دیگری هستند مشخصا کاملا جدا شود و یاران خاتمی پاسخی روشن به این سئوال داشته باشند که «اصلاحات چیست؟» 

مشروح سخنان سید محمد خاتمی در نشست های ویژه بنیاد باران با عنوان «تبیین نظری مبانی اصلاحات» بدین شرح است:

« ما اعتقاد داریم حرکتی که افتخار وابستگی و پیوستگی به آن را داریم، در ادامه حرکت پیامبران بزرگ الهی حضرت موسی(ع)، حضرت عیسی(ع) و حضرت محمد مصطفی(ص) است. اما خیال همه را راحت کنم که اصلاحات نه عصایی دارد که تبدیل به اژدها شود و نه ید بیضائی. بنابراین آنانی که از اصلاحات اژدها می سازند اشتباه می کنند و اصلاحات را بزرگتر از آنچه هست معرفی می کنند. شما هم نترسید، آنچنان که دوستان حضرت موسی(ع) ترسیدند که اژدهایی در کار است و پس رفتند، نه! شما به جلو بیایید. منتهی یک اژدهای بسیار بزرگی وجود دارد و آن بیداری و رشد جامعه است که هر سحری را باطل خواهد کرد.

اصلاحات مبتنی بر درک نیاز و خواست است

درباره اصلاحات صحبتهایی زیادی شده است و شاید بیشتر از همه خود من صحبت کرده ام، گرچه بنده معمولا اینگونه که اصلاحات را بطور کلاسیک تعریف کنم، کمتر صحبت کرده ام. ولی از مجموعه مطالبی که گفته ام می توان قرائتی از اصلاحات را مطرح کرد که زیاد هم درباره آن سخن گفته ام؛ هم بصورت کلی و هم بصورت موردی. در کنار این بحث ها دیگران هم بحث های متنوع و حتی متفاوتی کرده اند، بطوری که احیانا نوعی آشفتگی در معنا و مفهوم اصلاحات در جامعه ما و بخصوص میان خواص ما وجود دارد و نوعی ابهام برای جامعه ای که معتقدم از عمق وجود اصلاحات را درک می کنند . ما مفتخریم که اصلاحات ما مبتنی بر درک نیاز و خواست جامعه و متناسب با شرایط تاریخی امروز ایران است. درباره اصلاحات حتی علاوه بر بحث های تحلیلی فکر می کنم به مناسبت های مختلف، طرح ها و برنامه ها عرضه شده است که هم مبتنی بر مبانی اصلاحات بوده و هم به نحوی از انحاء توضیح دهنده آنها بوده است. آنچه امروز مطرح می کنیم ، در واقع مطلب ناگفته ای نیست؛ بلکه مدون شده مطالبی است که به نحوی گفته شده و حتی براساس آن عمل شده است. به عبارت دیگر در اینجا علاقه مندیم که یک سلسله اصول به عنوان «اصول موضوعه» در مورد اصلاحات بحث قرار گیرد که بتواند مبنای عمل، حرکت، موضع گیری و حتی سیاست گذاری و برنامه ریزی باشد و از بحث های صرفا تئوریک کمی فاصله بگیریم. ناگفته نماند که این اصول دارای پشتوانه های فکری و نظری هم هست که کمابیش مطرح شده است، گرچه احتیاج به طرح مفصل تری دارد. ولی من در اینجا به هیچ وجه قصد طرح مباحث تئوریک را ندارم. مباحث تئوریک خیلی ساده و زود به نتایج توافق آمیز نمی رسد گرچه در جای خود بسیار مهم است. در مقابل هر نظر ممکن است نظر دیگری باشد و بخصوص در موضوعات اجتماعی و انسانی این پیچیدگی و ابهام، به این دلیل که ابعاد مختلف دارد، بیشتر است. همچنانکه می دانید، بسیاری از مباحث تئوریک از صدر پیدایش تفکر در عالم مطرح بوده و هست. در دوران جدید هم خیلی مباحث تئوریک وجود دارد که بحث های دراز دامن و نظرات مختلف پیرامون آنها هست.

چرا بعد از 11 سال مسائل اصلاحات مطرح می شود؟

 من در اینجا به هیچ عنوان قصد مطرح کردن مباحث نظری را ندارم و به عنوان صاحبنظری که اعتقادات و نظراتی در این زمینه دارد، بحث نمی کنم، گرچه برای خودم نظراتی دارم. در اینجا مقصود بیشتر طرح اصول موضوعه است، زیرا ما در مرحله عمل اجتماعی و تاریخی هستیم و بیشتر می خواهم که با کمک یکدیگر مطالبی که گفته شده و براساس آن عمل شده، موازین و اصولی را که پیدا هم شده، بصورت سنجیده و مدون بیان کنیم . اینکه می گویند چگونه بعد از 11 سال مسائل اصلاحات مطرح می شود، اینگونه نیست؛ اصلاحات مطرح شده، به رای گذاشته شده، براساس آن عمل شده است و توفیق ها و ناکامی هایی داشته است. ما دلمان می خواهد که آنچه در این مدت در جامعه مطرح شده، به عنوان «راهنمای حرکت و عمل به صورت دقیق تر» مطرح کنیم. دیگران هم مطالبی دارند و اگر صادق باشند که در جای خود محترم است، اما دست کم من اعلام می کنم که مسئول مطالب دیگران نیستم؛ چرا که در این زمان و مدتها خیلی مطالب گفته شده که احیانا صد در صد یا نزدیک ، با آنچه مراد ما است بوده است و یا مطالب متفاوتی مطرح شده است؛ با تذکر این نکته که باب بحثهای نظری و تحلیل های تئوریک، باز است و از همین جا وارد یکی از اصول مهم اصلاح طلبی می شوم. 

از محوری ترین اصول ما تشویق به فضای باز و گشاده است

از رویکردهای مهم اصلاح طلبی، احترام به همین گشادگی در عالم بحث و گفت و گو، آزادی در نظر ، اندیشه ورزی و ابراز نظر و هزینه ندادن برای آن است. اگر بخواهید که یکی از اصول مهم اصلاح طلبی از نظر ما را بدانید، همین«احترام به باز بودن فضای بحث و نظر و بی هزینه بودن اظهارنظر کردن و آزادی بیان و فکر» است، ولو اینکه با آن فکر مخالف باشیم. بلکه از محوری ترین اصول ما تشویق این فضای باز و گشاده است. اما به هر حال ما مطالبی داریم، دیگران هم مطالبی دارند. آنچه را در عمل به عنوان اصلاح طلبی آمده است سعی می کنم در اینجا بگویم و شاید در اینجا برخی مرزها هم مشخص شود که باید اینگونه باشد تا از ابهام نجات پیدا کنیم. همچنین معتقدم، آنچه را که بیان شده و مردم هم به تفصیل یا اجمالا از آن آگاه بوده اند و با فطرت خود پسندیده اند و به آن رای داده اند و به اصلاحات مشهور شده است، مناسب ترین راه برون رفت جامعه ما از بحرانی است که سده های متمادی به آن دچار بوده ایم . بحث من خیلی فراتر از آن است که در این لحظه و مرحله بگویم راهکارها چیست. نگاه من اینگونه بوده که جامعه ما به علل تاریخی که بحث های تاریخی و تحلیلی درباره آن نمی خواهم انجام دهم، دچار بحرانهای بزرگی است و هنوز هم نجات پیدا نکرده است؛ از جمله در بحث «نسبت میان سنت و تجدد» و نیز اینکه چه روش و الگویی برای جامعه ایرانی در این مقطع مهم تاریخی مناسب است. این بحران ها وجود دارد و من معتقدم که آن چیزی که به نام اصلاحات مطرح شد و هنوز هم مطرح است، مناسب ترین راه برون رفت از این بحران است و مناسب ترین و راحت ترین راه دستیابی ارزان تر و آسان تر به منافع مادی و معنوی حیات جامعه ایرانی و نیز جوامعی است که در وضعیت تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ما به سر می برد.

اصول ما هم انعطاف پذیر است 

نکته دیگر اینکه، آنچه به عنوان اصول مطرح می شود، شکننده نیست و دارای انعطاف پذیری است و این هم از اصول اصلاحات است که «ما اندیشه انسان و راهکارهایی که برای مسائل پیدا می کند، انعطاف پذیر بدانیم تا تکامل بپذیرد». اصول ما هم انعطاف پذیر است. ما به عنوان وحی منزل چیزی را مطرح نمی کنیم، بلکه در جریان بحث و گفت و گو می تواند تکمیل و تتمیم شود و بهبود و اصلاح پیدا کند. ما باید به همه این مسائل توجه داشته باشیم و نباید اینگونه باشد که بگوییم هر که اینها را بگوید، با ماست و هر که نگوید، بر ماست. اما می گوییم که ما این اصول را داریم و معتقدیم که عملی تر است و با واقعیتها سازگاری بیشتری دارد و با معیارها و موازین، قابل انطباق و سازگاری است و در مقام عمل می تواند راهگشا باشد و می تواند مبنای جمع و انسجام کسانی باشد که این حرف ها را قبول دارند و مبنای حرکت جمعی، فشرده و غیر پراکنده مجموعه بزرگی در ایران باشد.

رسالت اصلاحات چیست؟

این جمع باید بنیانگذار هسته ای باشد که ان شاء الله رشد خواهد کرد و به عنوان افرادی که همفکرتر هستیم و تصور می کنم که همدیگر را می فهمیم و نباید از الفباء شروع کنیم برای تبیین این مواضع و اصول برای به خودآگاهی رساندن خواست و نیاز تاریخی جامعه در این گفتمان تلاش کنیم . زیرا معتقدم آنچه گفته می شود، برگرفته از یک خواست و نیاز تاریخی جامعه است که همه بخش های جامعه – اعم از عام و خاص- در این خواست ها مشترکند و اصلاحات در حقیقت هم بیانگر آن خواست هاست، هم تبیین کننده آن و هم جهت دهنده آن قابلیت تبدیل شدن به یک حرکت اجتماعی را دارد. اگر یک حرکت که ریشه های تاریخی و اجتماعی دارد، از حیث هدف و مضمون به بخش خود آگاه وجدان جامعه آمد، آن حرکت آسیب ناپذیرتر خواهد بود و مورد حمایت و پاسداری خود مردم قرار می گیرد و برنامه ها و سیاستهایی که از این حرکت برمی خیزد، دارای پشتوانه محکم تر می شود و معتقدم، اگر چنین کار تاریخی صورت گیرد، جامعه به مرحله ای می رسد که بجای آنکه نیازی به قهرمان داشته باشد، خود قهرمان عرصه سرنوشت می شود.

آیا اصلاحاتی که ما می گوییم، رسالتی دارد؟ به نظر من آری؛ هم در نظر و هم در عمل اصلاحات دارای رسالت است. در نظر رسالت اصلاحات عبارت است از بازسازی ذهن اجتماعی و تاریخی جامعه بگونه ای که به عنوان «ملت» بتواند خود را بازیابد و قادر باشد که در عرصه حیات سرزمینی، منطقه ای و جهانی بطور فعال حضور داشته باشد. من معتقدم که بزرگترین رسالت نظری اصلاحات، بازساری جامعه به این صورت است. گفتم، بازسازی ذهن جامعه تا به عنوان ملت بتواند این نقش را بازی کند. می دانید که ملت یک پدیده جدید است و مبنای نظم، انسجام و وحدت جامعه و بستر رشد و بهره مندی فرد و جمع از زندگی و جایگزین عناصر تبیین هویت جمعی قدیم ، مانند قوم و قبیله و حتی نژاد است. بالاخره چیزی به نام ملت ایران وجود دارد یا ندارد؟ چیزی به نام جامعه ایرانی وجود دارد یا ندارد؟ که اجمالا وجود دارد و کار اصلاحات بازسازی ذهن و تبیین هویت جمعی این ملت است تا بتواند بطور فعال در عرصه تعیین سرنوشت خود در سرزمینی که زندگی می کند، در منطقه و جهانی که هست، شرکت کند.

اصلاحات باید با دین رابطه وثیق داشته باشد

در این رسالت نظری اهتمام به چند امر خیلی مهم است.اولا اصلاحات به امر دین اهتمام فراوان دارد. چرا که معتقدیم، دین مهمترین عامل هویت بخش فرد و جامعه و مبنای مهم خاطره مشترک جمعی است. مهم ترین نقطه اشتراک انسانها، اقوام و جوامع، خاطره مشترک است و دین مهمترین عامل خاطره مشترک جمعی در جوامعی مانند جامعه ما و به یک معنا تمام جوامع بشری است. زیرا هیچ تمدنی که انسجام بخش جامعه است را نمی بینیم که یا از دین ناشی نشده باشد و یا به شدت از آن متاثر نباشد؛ بخصوص در جوامع شرقی و بالاخص جامعه ای مانند ایران، دین یک عامل مهم هویت بخش است. علاوه براین به عقیده من که فکر می کنم شما هم با من هم نظر باشید، دین و بخصوص اسلام برای کمال انسان آمده است. مگر می توان اصلاحاتی داشت و به کمال انسان نیندیشید؟ بدون دین و دین داری-بخصوص از نظر ما اسلام- تامین سعادت در این جهان و جهان دیگر میسر نیست. طبعا اصلاحات باید با دین رابطه وثیق داشته باشد. در طول بحث می گویم که این مطلب چگونه است. این یک شرط است که اهتمام به آن در اصلاحات مهم است.

اصلاحات باید زمان خود را درک کند

 دوم اهتمام به مقتضیات زمان؛ اصلاحاتی که نتواند زمان خود را درک کند و ریشه های مسائل زمان را بشناسد موفق نخواهد بود. درک مقتضیات زمان و رهایی از غفلت زدگی و توهماتی که جامعه ما را غفلت زده کرده است و جامعه ما به علل مختلف تاریخی، سیاسی، بین المللی و روانی دچار آن است، رهایی از این غفلت زدگی شرط جهش و تحرک جامعه ماست و درک مقتضیات و تلاش برای رهایی جامعه از غفلت زدگی تاریخی و غفلت زدگی معاصر کار بزرگی است که اصلاحات انجام می دهد. اصلاحات ناظر به واقعیات و مقتضیات زمان، بخصوص شرایط تاریخی و اجتماعی است. آنگونه هم که ما مطرح می کنیم، اصلاحات کمتر به بحثهای مجرد و منقطع از مقتضیات زمان و مکان می پردازد. گرچه همانگونه که عرض کردم، بحثهای تئوریک هم در جای خود لازم است.

سه درد شاخص جامعه

از لحاظ عملی، آنچه که من از اصلاحات درک می کنم، اصلاحات حرکتی در جهت درمان دردهای مزمن و کهنه جامعه از یکسو و دردهای جدید و تازه آن از سوی دیگر است. دردهای مزمن و کهنه ما ریشه تاریخی دارد و آنها را باید شناخت، سپس درمان کرد. بخشی از دردهای جدید هم ناشی از شرایط داخلی، خارجی و تحمیل هایی است که بر جامعه شده و می شود. من بارها گفته ام و در این فضا و چارچوب هم می خواهم بگویم که در میان دردهای مختلفی که در جامعه وجود داشته است، بخصوص اگر از لحاظ اجتماعی نگاه کنیم، سه درد شاخص و بارز، به ویژه از 150، 200 سال گذشته قابل لمس، درک و تشخیص در جامعه است: درد استبداد –که تاریخی هم هست-، درد استعمار و وابستگی و سلطه بیگانه بر سرشت و سرنوشت کشور و منطقه است و دیگری هم درد عقب ماندگی. خوشبختانه این درد به مرحله احساس و درک جامعه ما رسیده است. یعنی دیگر لازم نیست که فقط خواص و متخصصان این سه درد را بفهمند. به هر فردی که در جامعه رجوع کنید، خواهد گفت که ما از استبداد رنج برده ایم و حتی شاید نتواند آن را تعریف کند. ولی اگر مصداق آن را به او بگویی، تائید می کند که این درد بزرگ ما بوده است. از اینکه سرنوشت ایران در گرو تصمیمات بیگانه و سلطه اجانب بوده است -که البته به شکل مستقیم استعمار را نداشته ایم، ولی شاید آثار استعمار غیر مستقیم از آثار استعمار مستقیم هم سخت تر بوده است- و اینکه منافع این مرز و بوم نه برای حل مشکلات این کشور و مردم آن تعریف شود، بلکه باید با منافع کسانی تعریف شود که منافعشان با منافع ما در تضاد است و همه منافع کشور در اختیار دیگران قرار گیرد.

از مصرف و بکار بردن تولید دیگران هم گاهی عاجز هستیم

 ملت ایران ملت بزرگ، با غرور و با شرفی است. روزگاری- چه قبل از اسلام و چه بعد از آن که از کانونهای تمدن اسلامی بوده است- در عرصه جهانی بزرگترین حرفها را برای گفتن داشته است. دنیا نیازمند ایران بوده است و از آن وام گرفته و هنوز هم وام می گیرد. سن توماس اکوئیناس بزرگترین فیلسوف متأله قرون وسطی که با بیان فلسفی الهیات را مطرح کرد و کتاب «اثولوژیا»ی او الان هم بزرگترین منبع کلام مسیحی، بخصوص در میان کاتولیکهاست، می گوید که «هروقت به طور مطلق کلمه استاد را به کار برده ام، مقصودم ابن سیناست». ایران سربلند و سرفراز بوده است؛ نه تنها برای خودش که برای دنیا. در روزگارانی یکی از ابرقدرتهای دنیای قدیم بوده است. این ملت 200-300 سال است که عقب افتاده شده است و از گردونه زندگی و پیشرفت عقب افتاده است. این درد را همه احساس می کنند. من بارها گفته ام که ما نه تنها از تولید درست محروم هستیم که از مصرف و بکار بردن تولید دیگران هم گاهی عاجز هستیم. این درد نیست؟ و آیا لازم است تا کسی دکترای علوم سیاسی و جامعه شناسی داشته باشد و یا فلسفه خوانده باشد تا آنها را بفهمد؟ آیا آن روستایی با فطرت پاک خودش آن را نمی داند؟ ما عقب افتاده ایم و ملت ایران این عقب ماندگی و عقب افتادگی را برنمی تابد؟ ما دردهای فراوانی داریم، اما این سه درد را که گفتم می توانیم به عنوان وجه مشترکی که می تواند مبنای یک حرکت مشترک در جامعه ما باشد و از متن جامعه این حرکت شکل بگیرد و ادامه پیدا کند، در نظر بگیریم. 

اصلاحات ناظر بر درمان دردهای جامعه است

دنبال این دردها سه خواست متناظر و متناسب بوجود می آید: آزادیخواهی، استقلال طلبی -و در کنار آن مبارزه با بیگانه و سلطه ستیزی- و پیشرفت و عدالت خواهی. البته معتقدم که اگر آن سه شرط تحقق یابد عدالت هم محقق می شود. مردم ما عدالت می خواهند، ولی عدالت برآیند حل آن مشکلات است. ارسطو هم چهار فضیلت را مطرح کرده که عبارت است از عفت، شجاعت و حکمت و عدالت که آن را حاصل تعادل سه فضیلت دیگر می داند. یعنی عدالت یک امر ترکیبی است. عدالت خواست مهمی است که پیامبران و مصلحان هم بر آن تاکید کرده اند، ولی می توان آن را به طور جداگانه بیان کرد یا اینکه برآیند حل مشکلات دیگر، خود عدالت را تضمین می کند. بی عدالتی بر اثر جهل و نادانی مردم و بخصوص مدیران و کارگزاران جامعه و نیز سیاستهای نادرست آنها و استبداد فاسد و سیاستهای بیگانه براثر وابستگی به نوعی تحمیلی است.

در مقام عمل، اصلاحات ناظر بر درمان دردهای جامعه است که البته می توان فهرست بلندی از دردها را تعریف کرد و آنچه معتقدم که جدی است و اگر حل شود، بسیاری از مسائل دیگر حل می شود و حداقل هیچ تلاش زیادی نباید بکنیم تا درباره آن به توافق عمومی برسیم و همه آن را قبول دارند و به دنبال آن راههای درمان هم پیدا می شود، اینکه بجای استبداد، آزادی، بجای وابستگی، استقلال و بجای عقب ماندگی، پیشرفت قرار گیرد و نیز در همه مراحل عدالت در جامعه برقرار شود و معتقدم، اصلاحاتی که ما می گوییم دارای یک تبار تاریخی است. مردم چیزی به نام اصلاحات را دیدند. افتخار می کنیم که این اصلاحات در تداوم حرکت تاریخی ملت ایران وجود دارد، در وجهه تاریخی هم اصلاحات واقعی تلاشی برای بازسازی هویت جمعی، در جهت اعتلا و فعال شدن در عرصه سرنوشت و حیات اجتماعی بوده است و نیز در صدد درمان دردهایی بوده است که وجود دارد. یعنی همه حرکتهای اصلاحی اصیل استقلال طلب، آزادیخواه و پیشرفت جو بوده اند. در درمان دردها، درک مقتضیات و... تاکید ما بر وفاداری به دین و نیز اعتماد به مردم است. تکیه ما نیز بر نیازها و خواسته های عمیق و واقعی جامعه -که این نیازها یا ریشه در گذشته دارد و یا در زمان حاضر به نوعی مطرح شده است- و منظور معالجه ریشه ای دردها است. در زمینه تاکید بر دین، معتقدم – و می توان از نظر جامعه شناختی نیز آن را کاملا اثبات کرد و تجربه عادی هم ما را به این نتیجه می رساند- که فرهنگ ما – بطور خاص مشرق زمین، بطور اخص ایران چه بعد از اسلام و چه پیش از آن- فرهنگ دینی است. یعنی درون مایه و جان مایه فرهنگی که جان ما را شکل می دهد، دینی است؛ حتی آنان که پایبند عملی به برخی مناسک و مراسم دینی نیستند. شما نمی توانید در ایران یک دختر خانم یا آقا پسری را پیدا کنید- ولو از خانواده هایی باشند که چندان دینی نباشند- که حاضر باشند مراسم ازدواجشان بدون طی کردن این مراسم دینی انجام شود و اگر هم چنین افرادی باشند، تعدادشان بسیار اندک است و مسائل دیگر مانند: قسم ها، تکیه کلام ها و... . حتی معتقدم، برادران و خوهران عزیز اقلیت های دینی در ایران – صرف نظر از اینکه هویت همه آنها دینی است- از زندگی در درون فرهنگ دینی غالب ، خاطره تلخی ندارند. این درست است که از حکومتهای جبار و مستبد و متعصب رنج برده اند؛ مگر ما مسلمانها رنج نبرده ایم؟ مگر توسط حاکمان و امیران سنی هزاران یا صدها هزار نفر زن و مرد سنی سر بریده نشدند؟ مگر توسط حاکم شیعی هزاران چشم از حدقه در نیامد؟ رنجی که برده ایم،ربطی به دین ندارد و همه از حکومتهای جبار و فاسد رنج برده ایم. اما اگر از یک مسیحی، زرتشتی یا کلیمی بپرسیم که آیا از زندگی در جامعه ای که فرهنگ غالب آن اسلامی است، رنج برده است؟ می گوید: خیر! 

هیچ حرکت اجتماعی و تاریخی جز با قبال درک بودن برای توده مردم به ثمر نمی رسد

به هر حال درون مایه فرهنگ ما دینی است و هیچ حرکت اجتماعی و تاریخی به ثمر نمی رسد، مگر اینکه قابل هضم، لمس، درک و فهم برای توده مردم باشد که بستر آن حرکت است. طبعا اگر اصلاحات با دین سازگار باشد، خیلی راحت در متن وجدان جامعه ما جا می افتد. زمانی من گفتم که ممکن است بر روی تفکرات مرحوم دکتر شریعتی اظهار نظر شود زیرا موافق ومخالف دارد و طبیعی هم هست، ولی او یک کار مهم کرده است –این مطلب را در مراسمی به مناسبت درگذشت استاد محمدتقی شریعتی که به در خواست رهبر فعلی و رییس جمهور آن روز انقلاب در آن سخنرانی کردم، گفتم- که زبان خواص را باید با زبان مردم یکسان کرد که البته نقش مهم امام(ره) هم در جای خود بسیار مهم بود و مرحوم شریعتی در این کار توفیق بزرگ داشت . یک دانشجوی ساده و استاد دانشگاه در کنار یک کارگر و کشاورز قرار گرفت وزبان هم را فهمیدند و آن موج ایجاد شد. 

مهندسی اجتماعی غلط است

بنده معتقدم که فرهنگ غرب امور بد و منحط و امور خوب بطور توام دارد. اینکه ما مهندسی اجتماعی کنیم تا احساس کنیم، معمار جامعه هستیم و جان مردم، فکر مردم، روح مردم، عاطفه مردم و ذهن و عقل مردم در دست ماست، اصولا از نظر علمی غلط است البته هدایت جامع از سوی مربیان صالح امر دیگری است. هیچ حرکتی شکل نمی گیرد مگر اینکه از متن خواست، اراده و فهم و تفاهم توده برخیزد. تعابیر قرآن خیلی عجیب است; انما انت مذکر و لست علیهم بمسیطر. یعنی اصلا تو چه کاره ای که به مردم سیطره پیدا کنی؟ مردم در متن جانشان فطرت و آگاهی دارند، تو مذکر هستی و وقتی که به خود آمدند، خودشان حرکت می کنند. تو آمده ای که مردم به قسط برخیزند، نه اینکه آنها را به قسط برخیزانی. عدالت هدیه ای از سوی قدرتها و دولتها به جامعه نیست، آزادی امری نیست که قدرتها به خاطر هدیه آن به مردم بر آنان منت بگذارند.

یکی از رموز ناکامی روشنفکران بریده از دین عدم توانایی آنها در برقراری ارتباط با مردم است

 آزادی و عدالت مال مردم هستند و عدالت و آزادی ای مستمر می ماند که از متن وجدان جامعه و درک درست آن برآمده باشد. بنابرین هر حرکت اجتماعی که بتواند با این وجدان اجتماعی تماس بگیرد و با آن بستر یعنی جان جامعه تفاهم پیدا کند و مطالب برای آن قابل درک و لمس باشد، آن حرکت پایدار، اصیل و حقیقی است. به همین دلیل است که می گویم، هر حرکت اجتماعی از جمله اصلاحات نمی تواند با دین مردم که در عمق وجود آنهاست، بیگانه باشد. حرکت اصلاحات به این معنا یک حرکت دینی است و شاید یکی از رموز ناکامی روشنفکران بریده از دین – که احیانا هنوز حسن نیت هم داشتند و واقعا استقلال و آزادی را می خواستند- و منشاء اثر نشدن آنها در تاریخ ما همین مشکل باشد؛ با مردم نتوانستند تماس برقرار کنند. زبان آنها برای مردم قابل فهم نبود. چرا؟ زیرا با جان مردم آشنا نبودند و نیز دچار این توهم تاریخی بودند که بدون تحرک جان، جهان تحرک پیدا می کند و آن روشنفکران سرنوشت شیرینی نداشتند.

از سوی دیگر، هر حرکت اجتماعی اگر با زمان و مکان خود آشنا نباشد و با دردهای واقعی مردم و خواستهای واقعی آنها ارتباط برقرار نکند، ناکام می ماند. شاید رمز و راز ناکامی سنت پرستان که نه زمانشان را درک کردند و نه زبان حال ملتشان را می دانستند و بیشتر دعوت به بستن درها به روی طوفانی بود می کردند که در دنیا ایجاد شده بود و نیاز به بینش ها و دیدگاههای جدیدی در جامعه پدید آورده بود همین باشد آنها هم نتوانستند کاری کنند و حتی در مکانهایی با استبدادهای موجود فاسد ساختند یا در برابر آن بی تفاوت شدند و یا اگر راه حلی نشان دادند، پیشنهاد استبدادهای ظاهر الصلاح ولی خطرناکتر از استدلالهای سنتی فاسد بود. راز و رمز ناکامی آنها هم عدم درک زمان و مکان و نیازهای واقعی پیدا شده در جامعه و نداشتن راهکارهایی برای پاسخگویی به این درکها و دردها بود. 

مردمسالاری و پیشرفت تنها از راه دین است

من معتقدم که اصلاحاتی که ما می گوییم این است که اگر مردمسالاری، جامعه مدنی، پیشرفت و توسعه می خواهیم، راه اینها از طریق دین است. در جوامعی مانند ما بخصوص با داشتن دین بزرگی مانند اسلام که البته در آن هم بینش های غلطی وجود دارد، اگر حرکت آزادی، استقلال و پیشرفت همسو با حرکت خواست دینی جامعه باشد، موفق می شود. آزادی، استقلال و پیشرفت بریده از دین در جامعه ما امکان تحقق ندارد. مگر کسانی نبودند که شعار استقلال و آزادی می دادند و الگویی که ارائه می دادند لیبرال دموکراسی یا سکولاریسم بود و نا کام ماندند؟ یا در مقابل حرکتهای دینی بدون مردمسالاری، آزادی و پیشرفت مطرح شدند، اما در جوامعی مانند ما شکست خوردند. ما این خواسته ها را داریم و معتقدیم، دین مان توان سازگاری با آن را دارد و اگر این سازگاری برقرار شود ، می توانیم به آینده ای بهتر بیاندیشیم.

خوشبختانه حرکت اصلاحاتی که می گوییم –گرچه شاید هنوز تعریف روشنی نداشته باشد- در این مسیر حرکت کرده است. از حدود 150 سال پیش تا کنون و بروز و ظهور حرکتهای اجتماعی، بازسازی هویت جامعه ای که در زمان خود زندگی کند و تلاش برای رفع دردهای این جامعه یعنی استبداد و استعمار وجود داشته است. اما متاسفانه این تفکر همواره از دو سو یا سه سو مورد فشار بوده است. عمده ترین عامل فشار بر این جریان اصلاحات در 150 سال گذشته دو جریانی بودند که در همه چیز، جز یک چیز با هم تضاد و تعارض داشتند. آن یک چیز مورد توافق این بود که دین و آزادی و مردمسالاری با هم سازگاری ندارند. امروز از سوی نمایندگان این دو جریان، این سخن را به صراحت می شنویم. اما یک تفکر می گوید، برای بدست آوردن آزادی راهی جز این نداریم که جامعه سکولار، لیبرال دموکرات یا سوسیال دموکرات باشد. جریان دیگر هم می گوید، برای اینکه دین مان محفوظ بماند، نیازمند به حکومتهای اقتدارگرا و بی توجه به مردم هستیم. یعنی مردم مانند رعیت و احشامی هستند و حکومت هم لطفی کند و نان و آب و غذایی برای آنها تهیه کند. بی توجهی به مردم این نیست که نان آنها را ندهند، شاید بخواهند نان هم بدهند، اما دخالت مردم در سرنوشتشان را نمی پذیرند. این دو جریان که در همه چیز جز این نکته با یکدیگر در تضاد هستند، طبیعی است که مانند دو لبه یک قیچی بزرگترین فشارشان را بر جریان اصلاحات می آوردند. اما مردم آزاد، رشید، با اخلاق و پیشروهمه اینها را به نام دین می گفت و می خواست و مورد فشار قرار می گرفت. البته در این میان هم سود اصلی را حکومتهای مستبد تا بن دندان فاسد، برده اند. در نتیجه در این مملکت هم دین مردم لطمه خورده و هم آزادی و حاکمیت مردم بر سرنوشتشان.

 اصلاحات با وجود اینکه بیشترین زمینه را در متن جان جامعه دارد و گر ما عاقل و زرنگ باشیم;مردم خیلی زود می توانند با آن رابطه برقرار کنند، همواره مورد فشار نیروهای عجیب وعظیم بوده است. زیرا یک حرکت اصیل اجتماعی وقتی می خواهد جا بیفتد، موانع و مشکلات بزرگی دارد.

انقلاب اسلامی مردمی ترین انقلاب تاریخ معاصر 

انقلاب اسلامی که معجزه بزرگی در زمان ما بود، مردمی ترین انقلابی بود که در تاریخ معاصر بشری و یا شاید در کل آن رخ داد. ما هیچ انقلابی را نمی بینیم که اینگونه یکپارچه جمعیت راه بیفتد، یک حرف بزند و به دنبال یک رهبر فرهمند و بزرگ حرکت کند و این شگفتی ها را بیافریند. من این انقلاب بزرگ را بزرگترین فراز اصلاحات 150 سال گذشته در ایران می دانم؛ با یک امتیاز نسبت به همه جنبش های 150 سال گذشته و آن اینکه این توفیق را پیدا کرد که خواست تاریخی مردم(استقلال، آزادی، پیشرفت و عدالت) و نیاز واقعی مردم که همین مسائل بود، با هویت تاریخی و فرهنگی آنان همسو کرد. مگر از زبان امام(ره) و انقلاب نگفته ایم که اسلام می آید و شما را آزاد می کند،شما را بر سرنوشتتان حاکم می کند، میزان رای مردم باشد، آزادی باشد، از دستاوردهای بزرگ تمدن غرب استفاده کنیم، انواع و اقسام فساد محو شود، رشید باشید و... ؟ و اینها را اسلام می آورد. یعنی خواست تاریخی مردم با هویت تاریخی مردم یکسان شد و این معجزه پدید آمد و به همین دلیل بین همه وجوه ممکن حکومت و نظام های اجتماعی این انقلاب و رهبرانقلاب پیشنهاد جمهوری اسلامی را می کند که بزرگترین تعبیری است که هم می تواند خواست تاریخی ملت ایران و هم هویت آن را نشان دهد. اصلاحاتی که می گوییم در تداوم آن زنجیره بلندی است که رنج ها فراوان کشیده، کامروایی ها و ناکامی هایی داشته، در انقلاب اسلامی به اوج خود رسیده و البته به تناسب زمان و مکان، متذکر شرایط تاریخی ویژه خود نیز هست.

دوری اخلاق از سیاست فاجعه بار بوده است

این اصلاحات اگر بتواند عمق لازم را در جامعه پیدا کند، یعنی همان چیزی که مردم می خواهند و ما به عنوان نخبگان جامعه و کسانی که باید آن مسائل را تبیین کنیم و به سطح خودآگاه ذهن جامعه بیاوریم و به یک گفتمان تبدیل کنیم، معتقدم مهمترین عامل تحول مثبت در جامعه ایجاد شده است و حتی گفتمانی اینچنین می تواند جایگزین کاریزمای قهرمان شود.

نکته دیگر واقعیت این است که در دنیای امروز دوری اخلاق از سیاست فاجعه بار بوده است. البته در همه ادوار تاریخ، نبود اخلاق و متعهد نبودن سیاست به اخلاق یک فاجعه ایجاد کرده، اما در دنیای امروز به خاطر غول آسایی قدرت تکنیک و پیوستگی جهان امروز به یکدیگر و بروز قدرتهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و تبلیغاتی فراملی، بداخلاقی، ابعاد وحشتناکی پیدا کرده است. این مساله در گفت وگوی تمدنها و ادیان بسیار جذاب است و بدان پرداخته شده است. این یک فاجعه جهانی است. در جامعه ماغفلت از اخلاق و دوری از آن زیانهای مضاعف دارد. یکی ناشی از آنچه در سطح جهانی است که سیاست، اقتصاد و فرهنگ بی اخلاق است و شامل حال ما هم می شود و دیگر اینکه ما مدعی دین و نظام سازگار با دین هستیم، محتوای دین هم اخلاق است، اگر بی اخلاقی در جامعه ما بود، فاجعه مضاعف خواهد بود. بحث مبسوط فلسفی درباره اخلاق و ماهیت آن و وجوه آن هم، بحثی نیست که در اینجا مجال طرح آن باشد.

اجمالا در اصلاحات مورد نظر ما، هم به لحاظ ماهیت خود آن با توصیف گفته شده و هم پایبندی به موازین اصیل دین که اخلاق از مهمترین آنهاست و هم با توجه به هویت فرهنگی ملت ایران که جنبه اخلاق دارد و نیازهای اصیل اجتماعی اخلاق، یکی از محورهای اصلی اصلاحات اخلاق است و معتقدم که جامعه مدنی، مردمسالاری، توسعه و عوامل دیگر که از اهداف اصلاحات است، در متن جامعه اخلاقی معنای ویژه خود را پیدا می کند. موضوع ارتباط اخلاق و شریعت هم بحث دراز دامنی است که در آینده به آن خواهیم پرداخت.

***

مردمسالاری تقدیر الهی و فرمان تاریخی جامعه ما

می خواهم به یکی از فرازهای مهم اصلاحات که به آن بسیار پرداخته شده است و نقش محوری در این حرکت دارد اشاره کنم و آن «مردمسالاری سازگار با دین» است. قبل از بیان بحث نیز بگویم که وقتی می گوییم جامعه ما «نیازمند» و «خواستار» مردمسالاری است، یک توصیه کلی و خطابه سرایی نمی کنیم، بلکه بنده معتقدم که مردمسالاری یک تقدیر الهی و فرمان تاریخی برای جامعه ماست که برای ملت در این برهه خاص تاریخ صادر شده است و برآمده از وجدان بیدار و آگاه جامعه است و نیز مقتضای روح زمانه ماست. دین هم وقتی می خواهد در عرصه حیات اجتماعی حضور به هم برساند، به نظر ما منطبق با این تقدیر الهی و نیاز زمانه و خواست وجدانی جامعه ماست و نه تنها مخالف آن نیست که موید و سازگار با آن است؛ البته به نحوی که اشاره خواهم کرد که دین را چگونه باید دید، تا این سازگاری را هم درک کرد. 

انقلاب اسلامی برای فریب افکار عمومی مطرح نشده است

قبلا عرض کردم که ما انقلاب اسلامی را یکی از فرازهای بلند حركت یک قرن گذشته می دانیم و بخصوص با پیشنهاد جمهوری اسلامی به جای استبداد وابسته تحقیر کننده والايي خود را نشان داد. این پیشنهاد یک اتفاق ساده نیست و برای خوش آمدن این و آن و یا خدای نخواسته فریب افکار عمومی مطرح نشده است، بلکه این پیشنهاد دقیقا پاسخگوی خواست تاریخی جامعه ماست؛ خواست و آرمان شتاب گیرنده ای که صاحبان این انقلاب، یعنی مردم داشته اند و نشانه تدبیر و درایت رهبری انقلاب است که مانند خود مردم، جز یک نظام مردمسالار را بر نمی تابید. اصلاحات بر مردم سالاری پافشاری می کند و خواستار شناخت و رفع موانع ذهنی و عینی آن در جامعه ما است و معتقدم که موفقیت یا ناکامی ملت و انقلاب و جریان اصلاحات را در میزان رسیدن به این هدف و یا دور شدن از آن باید جستجو کرد. 

اسلام اجتماعی؛ موید خواسته ها و اقتضائات تاریخی

در اینجا اجازه می خواهم که درباره دین بطور عام و اسلام بطور خاص و نسبتی که با مردم سالاري پیدا می کند، صحبت کنم و البته بحث من بیشتر توصیفی است و نمی خواهم وارد مبانی و مباحث تئوریک شوم بلكه مي كوشم تا تصويري روشن تر را كه از منظر اصلاحات است بدست آورد شود.

اسلامی که ناظر به جنبه اجتماعی زندگی است، نمی تواند در مقابل این خواست و اقتضای تاریخی بایستد، بلکه بلعکس، موید آن است و بر جنبه های مردمسالارانه نظامی تاکید دارد که می خواهد سامان بخش جامعه باشد. بدون ورود به بحثهای تئوریک، فقط اشاره می کنم که به حد وافر و کافی شواهد و دلایل محکم و متقن از سنت و سیرت پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(علیهم السلام) وجود دارد که نظام مطلوب آنان و نظام مطلوب و کارساز اجتماعی جز با رضایت مردم مستقر نمی شود. این بحث روشن است و به تفصیل نمی خواهم به آن بپردازم و شما می دانید که «رضایت و رای مردم» از پایه های اصلی مردمسالاری است.

دین در این عرصه چه نقشی دارد و چگونه باید آن را دید که با این امر تاریخی، اجتماعی و وجدانی جامعه ما سازگار باشد؟ 

همه می دانیم که رسالت مهم و غایی دین، پرداختن به نسبتی است که میان جان انسان وجان جهان، یعنی خدای حکیم قادر متعال برقرار می شود و باید بشود. در این زمینه باید عرض کنم که برای درک این رسالت، رویکرد و کارکرد دین، توجه به عرفان مثبت اسلامي و شیعی و حکمت معنوی ما امر بسیار مهمی است و سرمایه سرشاری است که با آن می توانیم هم خودمان جایگاهمان را در هستی بیابیم و هم از آن طریق بتوانیم با تمدنها و فرهنگهای گوناگون گفتگوي موثر داشته باشیم.

 اگر ما حتی به آن جنبه اسلام نپردازیم که توجه به حیات اجتماعی انسان دارد و فقط به همین وجهه دین، یعنی رابطه انسان و خدا و دغدغه ای که برای سرنوشت یک فرد انسان در عرصه هستی دارد، بپردازیم، بدون تردید ما می توانیم از همین وجهه دین استنباط کنیم که دین نمی تواند نسبت به جامعه بشری بی تفاوت باشد، بلکه خواستار جامعه ای مطلوب و برخوردار است. ما در قرآن و سایر کتابهای آسمانی زیاد می بینیم که خداوند انسان را با عباراتی چون «ای انسان!»، «ای مردم!» و... خطاب می کند؛ این مساله مهمی است و در واقع بینش دینی و الهی را نسبت به جایگاه انسان در عرصه هستی مشخص می کند؛ یعنی خدای منان، ادیان ابراهیمی و بخصوص اسلام، در این پهنه فوق العاده گسترده و پر ژرفا و شگفت انگیز هستی، از میان همه موجودات انسان را برمی آورد و او را مورد خطاب قرار می دهد. این مساله در انسان شناسی اسلامی بسیار مهم است؛ یعنی انسان مخاطب به خطاب الهی می گردد و جان انسان از یک موجود فرد متفرد به شخص دارای شخصیت بالا که مورد خطاب الهی است، تعالی پیدا می کند. از طرف دیگر شما می دانید که به تصریح خداوند، انسان دارای «کرامت ذاتی - الهی» است. در همین دیدگاه اسلامی، صرف نظر از جنبه اجتماعي دين فوری ترین و قطعی ترین نتیجه ای که می گیریم این است که این آئین با این بینش، نمی تواند تحمل کند که انسان-هرکس که باشد- مورد ستم و بدتر از آن، مورد تحقیر قرار گیرد و این آئین انسان را در عرصه اجتماعی عزیز، سربلند و دارای آزادی و اختیار می خواهد.

توجه دین به شئون اجتماعی زندگی بشر

 اما جنبه دین منحصر به این جنبه معنوی متعالی فردی نیست، بلکه ما معتقدیم، دین به جنبه حیات اجتماعی و شئون جمعی زندگی بشر در همین جهان و طبیعت نیز توجه ویژه دارد. یعنی دستکم دین اسلام، انسان را به خود رها نکرده است که چگونه زندگی اجتماعی خود را شکل دهد، بلکه نسبت به این مساله حساسیت دارد و بی تفاوت نیست. انبوه خطابات، توصیه ها و احکام قرآنی و احکام دینی و توصیه های عقلانی و شرعی و بخصوص اجتماعی نشان دهنده این است که دین و یا دستکم اسلام، نسبت به سرنوشت اجتماعی انسان بی تفاوت نیست؛ یعنی علاوه بر اعتلای جان آدمی که هدف غایی دین است، دین خواستار جامعه مطلوب، انسانی و برخوردار است و نسبت به این مساله موضع دارد و راه ما با توجه به مسائلی که توضیح داده شد، از همین جا از لائیسیته و سکولاریته جدا می شود. 

نگرانی سوء استفاده از دین در طول تاریخ

اما درست در همین جاست که پاره ای از اشکالات و نگرانی ها پیدا می شود. اگر دین می خواهد در عرصه اجتماعی زندگی انسان دخالت کند و بی تفاوت نیست، سوء استفاده هایی که در طول تاریخ از دین شده است و به نام دین انسان تحقیر شده است، حقوق آن زیر پا نهاده شده و سرکوب است، آیا نگران کننده نیست؟ و آیا کسانی که به این نتیجه می رسند که برای اینکه انسان زندگی امن و آرامی داشته باشد، دین باید از عرصه حیات اجتماعی انسان خارج شود و فقط به جنبه فردی بپردازد، بخشی از آن به دلیل همین اشکالات و نگرانی ها نبوده است؟

 دین مورد سوء استفاده قرار گرفته و این سوء استفاده يا از جهل و تعصب و ظاهر بینی و عادت زدگی کسانی بوده است که ادعای متولی گری دین را داشته اند و یا ناشی از خو و روش و منش خودکامگان مستبدی بوده است که از دین برای تحکیم استیلا و سلطه خود سوء استفاده کرده اند. این سوء استفاده ها وجود داشته است، اما من می خواهم بگویم که این مساله هیچ ربطی به حقیقت و جوهر دین ندارد، بلکه از دین سوء استفاده شده است. به نظر ما که هم اکنون درباره اصلاحات صحبت می کنیم، دین خواستار به کارگیری خرد در همه عرصه ها است و پاسدار کرامت انسان و حقوق اساسی اوست. دین به تحول پذیری ذهن و زندگی انسان بر بستر تاریخ اذعان دارد و به تاثیر زمان و مکان در درک و تامین نیازهای تحول یابنده انسان اعتراف می کند و همه اینها با نگاه منصفانه نسبت به متن دین قابل استنباط و درک است. اگر نظامی به نام دین مستقر شد و انسانی در متن آن نظام، با هر گرایش و عقیده ای از حقوق اساسی، حرمت و امنیت محروم شد، مطمئن باشید که آن نظام نسبتی با دین ندارد، ولو اینکه با غلیظ ترین عناوین دینی نیز تعریف و توصیف شود.

عدالت و اخلاق؛ دو اصل محوری در دین

در اینجا اجازه می خواهم که به بعضی مقولات مهمی که در دین نقش محوری دارند و اینکه چگونه آن اصل مورد توجه ما یعنی مردمسالاری سازگار با دین، از دل این مقولات بیرون مي آيد اشاره کنم که از جمله آن «عدالت» و «اخلاق» است. روشن است که عدالت از محوری ترین اصول و امور مورد دعوت پیامبران بوده است. عدالت در اینجا تنها یک فضیلت فردی نیست، بلکه علاوه بر آن به عنوان بنیان هستی که همه چرخ آفرينش براساس آن می چرخد و نیز به عنوان یک نهادی که نظام مطلوب اجتماعی درون آن شکل می گیرد، مطرح است؛ نگاه پیامبران به عدالت، از جمله پیامبر اسلام(ص) چنین نگاهی است؛ عدالت به عنوان یک نهاد و سازوکارهایی که نظم اجتماعی در متن آن سامان می گیرد و روابط اجزای آن جامعه را با یکدیگر تعيين می کند. 

خلاصه کردن عدالت در اقتصاد صدقه ای؛ جفا به عدالت الهی

نگاه ادیان الهی و اسلام نسبت به عدالت اینچنین است و اگر این عدالت به عنوان محور دین مطرح است، عرض می کنم که به نظر من در عرصه حیات اجتماعی، مردمسالاری ابزار مناسب شکوفا کردن عدالت که محور دعوت انبیاست، خواهد بود. من به همان معنی عام عدالت اکتفا می کنم که «دادن حق هر ذی حقی به او» است. سوال من این است که در عرصه حیات اجتماعی انسان حقی بالاتر از حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش وجود دارد؟ همچنین سوال من این است که در این عرصه راهی مناسب تر برای تامین این حق و احقاق آن از مردمسالاری سراغ دارید؟ آیا از دیدگاهی که دین و اسلام به عدالت دارد، بطور خیلی ساده مردمسالاری بیرون نمی آید؟ البته عدالت اقتصادی بسیار مهم است و روشن ترین و بارزترین وجه بی عدالتی و یا عدالت در عرصه اقتصاد آشکار می شود. اما بسیار جفاست که عدالت الهی و جوهری دین خدا را در عدالت اقتصادی و آن هم اقتصاد صدقه ای که بعضی از حکومتها به بهانه تامین این عدالت، همه آزادی ها و حق را از مردم می گرفتند و حرمتها را می شکستند، به بهانه اینکه لقمه نانی به مردم بدهند که آن را نیز نمی توانستند بدهند، خلاصه کنیم. عدالت خیلی وسیع تر از عدالت اقتصادی است و حقوقی که انسان دارد و به او باید داده شود تا عدالت تامین شود بسیار بالاتر از حقوق اقتصادی یک انسان است که دارد و باید تامین شود. 

رضایت افراد جامعه؛ شرط اخلاق

از سوی دیگر اخلاق از محورهای مهم دعوت انبیاست. جامعه ای اخلاقی است که منش و روش افرادش ناشی از بصیرت، انتخاب و اراده آزاد آنها باشد. هرجا اجبار و تحکم بود، در آنجا اخلاق نیست. در جامعه ای که جباریت بر او حاکم است، نشانی از اخلاق در آن نمی توان یافت. اخلاق تنها در جامعه ای خواهد بود که رفتار و روش و منش همه افراد –اعم از حاکمان و مردم- ناشی از رضایت باشد و همانطور که گفتم، رضایت از پایه های مهم مردمسالاری است.

من وقتی از عدالت و اخلاق صحبت می کنم، نمی خواهم به بیان کلی این مطالب اکتفا کنم، بلکه می گویم اگر این دو مورد مهم هستند، باید در قوانین و مقررات آن نظام نیز تجلی داشته باشد. نمی توان از عدالت و اخلاق دم زد، ولی در عمل تبعیض، بی عدالتی، فقر، فحشا، محروم شدن انسان و پرداختن هزینه برای تامین آزادی در جامعه وجود داشته باشد. باید عدالت و اخلاق در قوانین و مقررات تجلی پیدا کند و به یک معنا به آن سخن استاد شهید مطهری برمی گردیم که « در صورتی جامعه عادلانه خواهد بود که عدالت و من مي افزايم اخلاق در سلسله علل احكام و مقررات قرار گيرد.». 

تاکید بر نظرات امام(ره) در برخورداری از جامعه ای پیشرفته

در اینجا نیز نمی خواهم وارد بحث های تئوری بشوم ؛ فقط این را مي گویم که اصلاحات در مقام عمل و براي تحقق اين نگاه كه از عدالت و اخلاق مردم سالاري بيرون مي آيد و عدالت و اخلاق بايد در عرصه قوانين و مقررات متجلي باشد هيچ تنگنايي وجود ندارد. اگر ما فقط در این مرحله که می خواهیم ساز و کارها را مشخص کنیم، به بیانات و دیدگاههای راهگشای امام(ره) اکتفا کنیم که متاسفانه مورد بی مهری قرار گرفته است، بسیاری از تنگناهای عملی مرتفع خواهد شد و ما می توانیم صاحب مقرراتی باشیم که بگوییم عادلانه، انسانی و فراگیر است. نظرات امام(ره) در زمینه اجتهاد کارساز اسلامی، تاثیر زمان و مکان در این اجتهاد، لزوم بهره گیری از دستاوردهای تمدن بشری، لزوم توسعه و پیشرفت همه جانبه جامعه، تامین عدالت اقتصادی و اجتماعی، آزادی برای همه، نقش مصلحت در راهبردن نظام ، جایگاهی که خرد، آگاهی و کارشناسی انسان عاقل در تشخیص مصلحت دارد و مسائلی نظیر آنها به حد کافی به ما کمک می کند که برخوردار از نظامی باشیم که مقررات و ضوابط آن عادلانه، اخلاقی، منصفانه و انسانی، آنگونه که درخور شان یک جامعه پیشرفته است، باشد.
 اصلاحات اگر سخنی دارد این است که آیا ما در این مسیر حرکت می کنیم و یا نمی کنیم؟ و اگر حرکت نمی کنیم، اشکال کار کجاست ؟ چگونه می توان این اشکالات را رفع کرد؟ علاوه براین، حضور انبوهی از نیروهای مومن، عالم، آگاه، روشن بین و زمان شناس در حوزه ها و دانشگاهها و بخصوص حوزه های علمیه ما پشتوانه های بسیار مستحکمی برای اصلاحات و عرضه نظرات قوانینی است که در چارچوب آن یک جامعه انسانی عادلانه و برخوردار خواهیم داشت. از رسالتهای اصلاحات زمینه سازی برای بروز این نیرو تاثیرگذاری آن در عرصه حیات اجتماعی است.

خودکامگی؛ بدیل دموکراسی

وقتی ما بر دموکراسی و مردمسالاری پافشاری می کنیم و آن را از اصول اصلاحات و سازگار با معیارهای دینی می دانیم، اصلا به این معنا نیست که دموکراسی عیب و كاستي ندارد. در زمینه عیوب آن کتابها نوشته شده، بحثها شده و خود غربی ها و غیر غربی ها مسائلی را گفته اند، اما سخن من این است که اگر مردمسالاری عیب دارد، بدیل یا بدیلهای آن سر تا پا عیب هستند و همچنین با استمداد از دین به همان معنایی که گفتم، می توان بسیاری از عیبهای مردمسالاری هاي رایج را مرتفع کرد.

بدیل مردمسالاری چیست؟ من جز «خود کامگی و جباریت» نمی شناسم که در آن بجای اینکه نسبت میان حاکم و محکوم رضایت و حرمت باشد، به تعبیر هگل نسبت آنها، نسبت خدایگان و برده است. از سوی دیگر، دموکراسی های نخبه گرا که در دوران قدیم غرب و در یونان وجود داشت هم دارای ظلم کثیر است و بخش قابل توجهی از جامعه از متن نظام دموکراتیک بیرون می ماند و نیز در دموکراسی های لیبرال و جدید كه حداکثر سود را برای حداکثر مردم در نظر بگيرند بالاخره اقليتي هم وجود دارد كه سود آن نادیده گرفته می شود و یا ممکن است اینگونه شود، ضمنا این دموکراسی ها دچار بیماری «سود انگاری» شده اند که سود را بیشتر به سود مادی و حوزه این جهانی زندگی خلاصه می کند و بسیاری از نیازهای معنوی و والای انسان در آن نادیده انگاشته می شود و متاسفانه تجربه ای که امروز داریم، یعنی تحقق لیبرال دموکراسی های کنونی همزمان، همراه و مستلزم ایجاد نظام سلطه بین المللی شده است که بزرگترین ظلم ها را بر اکثریت مردم جهان اعمال کرده است. درست در همین جاست که دین می تواند چاره ساز باشد. اگر ما مدلی از دموکراسی و مردمسالاری را که در آن سهم همگان در عرصه سرنوشت و مشارکت در نظر بگیریم که «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» است و نیز محور بودن حق، انصاف، عدالت و شفقت در متن آن لحاظ شود، ما می توانیم شاهد پدید آمدن نوعی مردمسالاری اخلاق گرا، انصاف مدار، عدالت محور و انسان دوست باشیم که نه فجایع نظام های جبار، خودکامه و تمامیت خواه را داشته باشد، نه عیوب دموکراسی های نخبه گرا را و نه خشکی، بی اخلاقی و احیانا بداخلاقی مدلهای جدید دموکراسی. آنچه می گویم، توهم نیست، بلکه کاملا قابل دسترسی است. خوشبختانه ما تجربه ارزشمند جمهوری اسلامی را در پیشرو داریم و سند راهبردی آن یعنی قانون اساسی که به نظرم دارای حد نصابهای لازم از معیارهای مردمسالاری متناسب با زمان خواهد بود و همین امر فاصله انقلاب و نهضت اسلامی ما را با حرکتهایی که احیانا به نام دین در دنیا صورت گرفته است و هیچ نسبتی با حقوق انسان، بشر، پیشرفت، آزادی و آبادی ندارد نشان می دهد.

پایه ها و لوازم مردمسالاری

توضیح مختصری هم راجع به مردمسالاری می دهم. مردمسالاری از قدیم مطرح بوده است، اما در گذشته به عنوان یک نظام مطلوب در نظر فیلسوفان بزرگ عالم نبوده است و تنها در دوره جدید است که مردمسالاری که البته تفاوتهایی هم با مردمسالاری قدیم دارد، به عنوان مناسب ترین شیوه زندگی و انسانی ترین راهکار تنظیم امور اجتماعی مطرح شده است که این یکی از دستاوردهای بزرگ و بسیار مبارک تاریخ اجتماعی و فکری انسان است. آنچه که مراد من از مردمسالاری است و معتقدم جنبش اصلاحات بر آن پا مي فشارد و بايد بفشارد. چند پایه، قوام و مقوم دارد که اگر آنها بودند، مردمسالاری هست و اگر آنها نبودند، مردمسالاری هم نیست؛ یکی اینکه در مردمسالاری قدرت متمرکز كه ندارد و محور نظم اجتماعي است اگر مهار نشود، بالاترین فسادهارا به وجود می آورد، برآمده از رای و رضایت مردم و پاسخگو در مقابل آنان است. دوم اینکه مردم به عنوان قدرت منتشر که قدرت متمرکز نمایندگی از آنها را دارد، همواره ناظر بر رفتار و کارکرد قدرت متمرکز اند و از او مسئولیت می خواهند. سوم؛ می توان قدرت را بدون توسل به زور جابجا کرد. 

البته می توان مقومات دیگری را هم برای مردمسالاری پیدا کرد، ولی فکر می کنم، سه محور مهم اینها بود که البته لوازمی هم دارد و بدون تحقق آنها این هدف اصلا محقق نمی شود. لوازم آن عبارتند از: آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی اجتماعات و بخصوص آزادی انتقاد از قدرت متمرکز بدون اینکه هزینه ای داشته باشد. در نتیجه معتقدیم وقتی که آن مقومات و این لوازم متحقق شد، زمینه رشد همه جانبه جامعه فراهم می آید. البته اگر مردمی با رعایت این امور و بخاطر رعایت اعتقادات، مصالح و شرایط تاریخی گفتند که می خواهیم ملاکهای دینی و ارزشی در جامعه و نظام حاکم باشد، هیچ منافاتی با دموکراسی ندارد، مگر اینکه دموکراسی را مساوی با یک مصداق، یعنی لیبرال دموکراسی بدانیم که در شرایط و تاریخ دیگر تحقق پیدا کرده است و دموکراسی سازگار با دین مصداق دیگری است که مورد توجه اصلاحات بوده و هست. البته من معتقدم که استقرار دموکراسی در یک جامعه استبداد زده که همه حاکمانش، نخبگانش و مردمش بر روی یک زمین لرزنده حرکت می کنند و در موقعیتی که هر لحظه امکان غلتیدن این سه بخش به ورطه وحشتناک استبدادگری و استبداد پذیری وجود دارد، بسیار دشوار است، اما هدف اصلاحات یکصد سال گذشته چنین نظامی است و اصلاحات نیز امری تدریجی، مستمر و مقاوم است و باید بتواند که مردم و حاکمان را قانع کند که مناسب ترین، پرفایده ترین و کم هزینه ترین روش برای زندگی، زندگی مردمسالارانه و نظام مردمسالاری است که خوشبختانه از درخواستهای مهم اصلاحات و انقلاب اسلامی بوده است و معتقدم که قانون اساسی ما حد نصابهایی درخوربراي استقرار چنین نظامی را دارد و در جلسه بعد نیز در این خصوص و لزوم و چرایی پایبندی به قانون اساسی خواهم پرداخت».

***

قانون اساسی وحی منزل نیست

امیدوارم، خداوند همه ما را موفق بدارد که هم از آنچه در ماه ذی الحجه گذشته است درس بگیریم و هم از زمینه های مناسبی که خداوند برای بهره گیری از آسمان برای ما فراهم آورده است و همه ما را به عنوان فرد و جامعه موفق کند که همواره در جهت اصلاح درون و برون و جامعه خویش تلاش کنیم .

یکی از محورهایی که بر آن تاکید مستمر صورت گرفته بیشتر متعلق به این دوره و متناسب با شرایط آن است؛ پایبندی اصلاحات به قانون اساسی و اهتمام به آن و باور به اهمیت آن به عنوان مبنای نظم اجتماعی است و اصلاحات به لزوم حرکت در چارچوب باور دارد و به خصوص بر این نکته تاکید می کند که بیش و پیش از همه لازم است که حاکمان جامعه همیشه و همه جا قانون اساسی را رعایت کنند. البته این بدان معنا نیست که قانون اساسی وحی منزل است و متنی جاودانه است که هیچ عیب و کاستی ندارد؛ قانون اساسی هم یک امر بشری است و همه امور بشر نسبی است و باید در زمان و مکان خودش مورد بررسی قرار گیرد و در ارزیابی آن به محدودیتهایی به ذهن و زندگی انسان – چه دانشمندان و چه غیر آنها- باید توجه داشت. همچنین می دانیم که گذشت زمان منشاء تحولات بزرگی در جان و جهان انسان است. جان انسان در همه لحظات یکسان نیست و جهان هم ثابت نمی ماند و مسائل و موضوعاتی که در طول تاریخ پیش می آید متفاوت است و این تحول امری دائمی و همیشگی است.

 از این گذشته، انسان اهل آزمون و خطاست و برای تدبیر و پیش برد کارهایش فکر می کند، برنامه ریزی می کند، تجربه می کند و ضمن تجربه متوجه کمی ها و کاستی ها می شود و نکات بهتر و مناسب تری به ذهنش می رسد و یک انسان متعادل، انسانی است که ذهن و زندگی اش دائما در حال تکامل است و دائما هم در تصمیمات و آنچه که انتخاب کرده تجدید نظر می کند. خوشبختانه در قانون اساسی ما هم به این مساله توجه شده و اصل ترمیم پذیری قانون اساسی به رسمیت شناخته شده است. البته اکنون فقط به مباحث نظری و ظرفیتهایی که قانون اساسی دارد، اشاره می کنم و کاری به انچه که رخ داده ویا می دهد، ندارم. بخصوص اگر به گفته حکیمانه امام(ره) در بهشت زهرا(س) توجه داشته باشیم که در باب قانون اساسی مشروطیت گفته اند و آن را تصمیم پدران ما دانسته بودند که برای خودشان تعیین تکلیف نموده اند، ما انسانهای دیگر و در زمان دیگری هستیم و ان نسل حق ما را در تصمیم گیری مجدد از بین نبرده است. این مساله بسیار مهم و مبتنی بر یک اصل بسیار مهم تر است که انسان بر سرنوشت خویش حاکم است و همه نسل و عصری باید با آگاهی و اراده خودش تصمیم بگیرد.اینها همه نشان دهنده این است که قانون اساسی امری بشری و اصلاح پذیر است و حق همه افراد است که در این زمینه فکر کنند و تصمیم بگیرند. اما این امر به معنای عدم توجه و اهتمام عملی به قانون اساسی نیست. نمی توان جامعه را به حال خود رها کرد و با بوالهوسی نسبت به نظام جامعه و انتظام عمومی برخورد کرد و اجازه داد که جامعه در یک آشفتگی و نابسامانی فرو افتد.من در اینجا به بعضی مباحث نظری و ظرفیت های قانون اساسی اشاره می کنم و فعلا کاری به آنچه رخ داده یا می دهد ندارم. قانون اساسی در دنیای جدید مبنای نظم است و اهتمام به مبنای نظم به خصوص اگر معیارهای صحیح در آن رعایت شده باشد ،بسیار اهمیت دارد.

همه می دانیم که قانون اساسی که «مشروطیت» هم ترجمه آن است و دلالت بر این نکته دارد که حکومت، حکومت مشروط است و نه مطلق. این قانون اساسی یک پدیدار پدیده وجدید و متعلق به دنیای مدرن است؛ مثل بسیاری از امور حقیقی و اعتباری دیگر که تعلق به دنیای جدید دارد و در قدیم وجود نداشته و مورد توجه نبوده است. اما این پدیده از سوی همه عقلای عالم پذیرفته شده است. در عالم اسلام در بیش از یک سده گذشته، این پدیده مورد تائید عالمان و فقهای بزرگ و برجسته که دارای روشن بینی و زمان شناسی هم بودند و همچنین متفکران دیگر، قرار گرفته است و در طرح تحول اجتماعی وجود قانون اساسی مبنای نظر و عمل این بزرگان و نخبگان جوامع اسلامی و غیراسلامی بوده است. به جز حرکتهای متحجر، خشن و عادت زده که بجای ارزشهای الهی و دینی، عادتهای خود را می پرستند و در روابط اجتماعی، به هیچ عاملی جز زور و خشونت نمی اندیشند، که مصیبتهایی بزرگی را برای ما و از جمله در عالم اسلام بوجود آورده اند، همه روی این اصل که مبنای نظم قانون اساسی باشد، تقریبا بصورت اجماعی اتفاق داشته اند و همه عقلای عالم نیز آن را پذیرفته اند.

شاه بیت قانون اساسی: قدرت و حکومت دارای حد و حدود است

طبعا اصلاحات هم نمی تواند بر اهمیت قانون اساسی برای انتظام امور و راهبرد جامعه تکیه نداشته باشد. ملت ایران هم افتخار دارد که در مرحله اخیر حیات تاریخی و اجتماعی خود، دو بار تجربه تدوین و مبنا قرار دادن قانون اساسی را داشته است؛ آن هم با اعمال روش های دموکراتیک ، یکی دردوران مشروطیت است و و دوم در جریان انقلاب اسلامی که منجر به تاسیس جمهوری اسلامی و تصویب قانون اساسی فعلی ما شد.

آنچه در قانون اساسی به معنای جدید آن اهمیت دارد و از شاه بیتهای قانون اساسی به معنای جدید و مورد قبول آن است، اینکه قدرت و حکومت دارای حد و حدود است و فرد انسان و جامعه انسانی دارای حقوق و بخصوص حقوق اساسی است که این مورد دوم نیز در دنیای جدید مطرح شده است. این امر تفاوت بنیادی عالم قدیم را با عالم جدید نشان می دهد. اگر در دنیای قدیم اینگونه ابراز می شد که هرجا قدرت هست، حق هم هست و حق هم مطلق است و مردم در زندگی اجتماعی تکلیفی جز اطاعت ندارند، اما بشریت در دنیای جدید به این نتیجه مبارک رسید که حکومتها باید دارای حد و حدود باشند و مردم هم دارای حق و حقوق هستند. البته با رجوع به متون ادیان الهی و بخصوص اسلام، ما می توانیم این معیارها را پیدا کنیم، ولی در دنیای جدید این مسائل بطور روشن تری بیان شده است.

از سوی دیگر، قانون اساسی در دنیای جدید که ما هم در جریان حرکت 150-200 ساله خود، آن را پذیرفته است و مورد تائید پیشوایان دینی بزرگ و روشنفکر ما هم قرار گرفته است مبنای یک پدیده جدید دیگر، یعنی «قرارداد اجتماعی» است. ما اگر به حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش اعتراف داریم، نظم اجتماعی که باید مستقر باشد، باید مبتنی بر توافق و رضایت یا به تعبیر امروز قرارداد اجتماعی باشد و قانون اساسی همان سندی است که مورد توافق اجتماعی است. به همین دلیل، قانون اساسی مطلوب قانونی است که مورد رضایت و رای مستقیم یا غیر مستقیم مردم باشد. بطوری که از آن استنباط شودکه این قانون اساسی سند قراردادی است که مورد توافق است و نیز بر اساس آن قانون میان حکومت و جامعه قرار داد منعقد شود که هرکس چه کاری باید انجام دهد.

از مزایای انقلاب اسلامی که در مقایسه با سایر انقلابها مزایای زیادی دارد، این بود که خیلی زود صاحب قانون اساسی شد. آن هم به این صورت که مردم خبرگان برجسته خود را انتخاب کردند تا قانون اساسی را تدوین کنند. اگر در همین حد هم بود، معیارهای دموکراتیک رعایت شده بود، زیرا اکثر منتخبان مردم قانون اساسی را تصویب کرده بودند و طبعا مورد رضایت مردم نیزبود؛ اما علاوه براین، بخصوص با اصرار شدید حضرت امام(ره) همین سند که مصوب نمایندگان منتخب مردم بود باز هم به همه پرسی گذاشته شد و یکبار دیگر، مردم مستقیما به آن رای دادند. آیا این مساله نشان دهنده این نیست که واقعا میزان رای ملت است؟ و آیا باز هم می توانیم بگوییم که رهبر انقلاب و یا پیشوایان نهضت، برای فریب مردم از رای آنان استفاده کردند؟ یا اینکه خیر، رای مردم و بخصوص رای مستقیم آنها، بالاخص در اموری که به اساس نظم و انتظام جامعه مربوط می شود، اهمیت فوق العاده دارد؟

چرایی اهتمام اصلاحات به قانون اساسی

در ادامه بحث به چند نکته در «چرایی اهتمام اصلاحات به قانون اساسی» اشاره می کنم. اولا؛ قانون اساسی مبنا و بنیاد نظم اجتماعی است و چیزی که چنین موقعیت و نقشی را دارد، نمی تواند لحظه به لحظه و در دوره های کوتاه دستخوش تغییر و تحول شود. این مساله یعنی، به هم زدن اساس نظم و انضباط جامعه و گرفتار کردن آن به یک ناامنی و عدم آرامش، آشفتگی و نابسامانی . دوم؛ من معتقدم، قانون اساسی ما حد نصابهای لازم را برای تامین خواست تاریخی ملت دارد که اصلاحات نیز بر آن، تاکید بسیار دارد. سوم؛ هین قانون اساسی دارای زوایا و ظرفیتهایی است که یا اصلا مورد غفلت قرار گرفته، یا اهتمام چندانی نسبت به آن نشده و یا حتی در مقام ادعای عمل به آن، به نظر ما رفتار و روش درستی اتخاذ نشده است. این ظرفیتها و زوایا معطل مانده است، یا کامل انجام نگرفته است. وقتی می گوییم، به قانون اساسی پایبند هستیم، به این زوایا هم نگاهی داریم. مگر بعد از 18 سال نبود که اصول مربوط به شوراها که معطل مانده بود، در کشور مورد توجه قرار گرفت؟ و واقعا هم منشاء تحول بزرگی شد. چهارم؛ آنچه در این مرحله بسیار مهم است و اصلاحات هم روی آن تاکید می کند، یافتن راهکارهای مناسب برای مبنای عمل قرار گرفتن قانون اساسی است. اینکه قانون اساسی نوشته شود و دم از آن زده شود و در عمل مورد توجه افراد، نهادها و گروهها واقع نشود و نقض شود و حتی عمل خلافی به نام قانون اساسی انجام شود مشکل را حل نمی کند. ما باید راهکارهایی را پیدا کنیم که اگر به قانون اساسی پایبند هستیم، چگونه توسط همه و بخصوص حاکمان مراعات شود و چارچوب عمل در جمهوری اسلامی قرار گیرد. به عبارت دیگر، ما چکار کنیم که اختیارات و تکالیف حقیقی، منطبق با اختیارات و تکالیف حقوقی باشد؟ یعنی حقوق و تکالیف هر فرد در چارچوب قانون باشد و شاهد این نباشیم که در بعضی جاها، اختیارات و تکالیف خارج از قانون باشد، بلکه همسان باشند.

از جمله اموری که در قانون اساسی ما برجستگی دارد، همان میزان بودن رای ملت است و اینکه هر قدرتی که به رسمیت شناخته شده است، برآمده از رضایت مردم است و در عین حال، در همه جا تحت نظارت مستمر -مستقیم یا غیر مستقیم- ملت قرار دارد و این قدرتها در مقابل مردم پاسخگو هستند و دولت به معنی عام کلمه دارای حدودی مشخص است و مردم نیز دارای حقوق اساسی مشخصی هستند. بنده فکر می کنم که با توجه به همه شرایط تاریخی و اجتماعی، همین قانون اساسی ساز و کار تحقق خواست تاریخی ملت، یعنی استقلال، آزادی و پیشرفت و ایجاد و بسط بستر همه آنها یعنی عدالت را فراهم آورده است. البته با توجه به اینکه انقلاب ما، انقلاب اسلامی است و اکثریت مردم مسلمان هستند و غیر مسلمانها نیز به نوعی پذیرفته اند که در چارچوب یک نظام سازگار با اسلام زیست کنند، طبیعی است که در قانون اساسی و باور ما، معیارها و میزانهای دینی و اخلاقی در نظام هم باید رعایت شود و همانطور که قبلا اشاره کردم، با مردمسالاری منافاتی ندارد. 

نظر امام (ره) در مورد جمهوری اسلامی

نظام مورد نظر ما که در قانون اساسی هم آمده است، عبارت از «جمهوری اسلامی» است. یعنی در میان همه اشکال و نظام های موجود و یا ممکن، آنچه پیشنهاد و پذیرفته شده است، جمهوری اسلامی است. در آستانه انقلاب وقتی از امام(ره) سوال می شد که مراد شما از جمهوری اسلامی چیست؟ ایشان به صراحت پاسخ می دادند که به همان صورتی که شما غربی ها دارید و در دنیا رایج است. البته به این دلیل که جامعه اسلامی است و ما معتقدیم که اسلام، قادر به اداره زندگی است و منافاتی هم با پیشرفت ندارد و اسلامی که ما می بینیم، حقوق اساسی و شهروندی همه کسانی که در متن آن زندگی می کنند- اعم از مسلمان و غیر مسلمان- رعایت می شود، براین اساس ملت ما خواستار این است که در این جمهوری، به معنایی که در دنیا وجود دارد، موازین اسلامی هم رعایت شود.

مطمئنا مراد از حکومت اسلامی که در انقلاب مطرح شد و در قانون اساسی آمد، نوعی «اریستوکراسی» نیست و بدتر از آن نوعی «الیگارشی» نیست و بدتر از آن دو، «استبدادی که رنگ دین گرفته باشد» نیست. در بیان امام(ره) و پیشوایان جامعه نه تنها مسائلی سازگار با این موارد نیست، بلکه کاملا در مقابل آنهاست. در واقع رعایت اسلام بدین معنا نیست که جمهوری را تبدیل به شیوه های الیگارشی، اریستوکراسی و یا حکومتها توتالیتر و تمامیت خواه کند و چنین چیری مورد نظر نبوده و در قانون اساسی هم، چنین نیست.

توجه قانون اساسی به درد مزمن جامعه

اگر درد مزمن جامعه ما استبداد و استبدادزدگی است، که چنین است، من معتقدم، در قانون اساسی ما به این درد توجه شده و برای درمان آن چاره اندیشی شده است. حکومت از مردم است و در برابر آنان مسئول است، تفکیک قوا پذیرفته شده است، نهادها و تاسیسات مهارکننده و نظارت کننده به نحوی در ان تعبیه شده است- البته شاید گفته شود، بهتر از این هم می توانست باشد، ولی اصل این مساله واقعا رعایت شده است- و ساز و کارهایی در آن رعایت شده که حاوی موانع خواستهای ملت را از سر راه بردارد.

مهم این است که روح این قانون در جامعه ما در همه ابعاد جاری و ساری شود و یا اگر نمی شود، چه باید کرد که اتفاقا یکی از بزنگاههای که اصلاحات مورد نظر ما باید به آن توجه کند، این قسمتهاست و نه اینکه از قانون اساسی بوالهوسانه عبور کنیم و مبنای نظم در جامعه را از بین ببریم.

ولایت فقیه در قانون اساسی

نکته دیگر که در اذهان مطرح بوده است، اینکه در مجلس خبرگان قانون اساسی نظریه معروف فقهی امام(ره)، یعنی ولایت فقیه طرح و تصویب شد و به عنوان یکی از اصول قانون اساسی ما مورد تائید قرار گرفت و در رفراندوم هم به آن رای داده شد. ولایت فقیه یک اصل مورد اهتمام و احترام قانون اساسی است و رهبر در این نظام دارای جایگاه بسیار مهمی است و اختیارات فراوانی دارد. البته به همان میزان که این اختیار دارد، شرایط این مقام نیز سخت تر و بیشتر است. اما طبق همین قانون اساسی، آن معیارها و ضابطه هایی که در مورد مردم سالاری لازم است و در قانون اساسی ما هست، این اصل آنها را نقض نمی کند. رهبری مقامی است که فعلیت مقام او و یا به تعبیر امام(ره) نفاذ حکم او، مبتنی بر رای و رضایت مردم است. یعنی رهبر منتخب مردم است، هرچند که در قانون اساسی قبلی یکی از راههای استقرار نهاد رهبری رای مستقیم مردم بود. یعنی اگر مردم بخواهند، رهبری تحقق پیدا می کند که در اصلاح قانون اساسی این محور حذف شد و امر فقط به خبرگان واگذار شد، و به نظر من قانون قبلی با معیارهای دموکراتیک سازگارتر بود. ولی در عین حال حذف این قسمت نقض جنبه دموکراتیک نظام نیست. 

 مجلس خبرگانی که رهبر را تعیین می کند، موجودیت و مشروعیت خود را از رای مردم می گیرد و به نمایندگی از آنها و اعمال کارشناسی دقیق رهبر را تعیین می کند. در اینجا هم به تعبیری از حضرت امام(ره) تمسک می جویم که می فرمایند، چون رهبر مورد انتخاب و قبول خبرگان است و آنها مورد انتخاب مردم، قهرا آنکه مورد نظر خبرگان است، مورد نظر و رضایت مردم هست و علی هذا حکم او نافذ است. یعنی رهبری چون مورد قبول مردم قرار گرفته، می تواند اعمال رای کند که مساله ای خدشه ناپذیر است و چقدر میان این نظر و آن شبه نظر و توهم که مرد را هیچ کاره می داند، رهبر را فراتر از قانون می داند و مشروعیت حکمرانی رهبر را مشروط به رای و رضایت مردم نمی داند، فاصله وجود دارد. پس یکی از پایه های دموکراسی که رای و نظر مردم است و هیچ مقامی بدون رای مردم مستقر نمی شود، در اینجا محقق است. 

دوم؛ کار خبرگان با تعیین رهبر به پایان نمی رسد، بلکه این نهاد موظف به نظارت مستمر بر رهبری و نهادهای زیر نظر اوست و در این مورد خبرگان باید به مردم پاسخگو باشد. سوم؛ رهبر فقط در مقابل خدا مسئول نیست، گرچه در هر نظامی که نسبت با خدا دارد، هر انسانی در مقابل خدا مسئول است و هرکس موقعیت بالاتری داشته باشد، این مسئولیتش بیشتر است. اما فقط این نیست، بلکه مستقیما در برابر مردم و بویژه نهاد مردمی خبرگان پاسخگوست. یعنی اختیار بدون مسئولیت، در این نظام پذیرفته شده نیست. چهارم؛ مجلس خبرگان هر گاه در بررسی های خود فقدان شرایط و یا تغییر شرایط عقلی، عرفی و شرعی را احراز کند و یا تغییری در روش و منش رهبری بیابد که با معیارهای مورد نظر سازگار نیست، می تواند و بلکه باید او را عزل کند. در اینجا نیز تعبیر امام(ره) تعبیر جالبی است که می فرمایند، اگر رهبر دیکتاتوری، گناه و بی تقوایی کند، بلافاصله و خود به خود عزل است. در شرایط رهبری، تنها علم، عدل و تقوا مطرح نیست. علاوه بر ان، زمان شناسی، درک مصالح اسلام و جامعه، تدبیر و تدبر و نظایر اینها در نظر گرفته شده است. به خاطر همین شرایط هم بود که قید مرجعیت از رهبری حذف شد. این مساله هم که خبرگان رهبر را می توانند عزل کنند، تنها به این ملاک نیست که آیا علم و تقوا کم شده و یا وجود نداشته، بلکه تدبیر و تدبر هم مهم است. البته اینکه در آئین نامه مجلس خبرگان محدود شده است که طیف خاصی می توانند درون آن بروند و بسیاری از کارشناسان مومن و کارآمد از نامزدی و عضویت در مجلس خبرگان محرومند؛ به خاطر اشکال در روش قانونی عادی است که از جمله توصیه های اصلاحات، تجدید نظر در این زمینه هاست.

بنابراین در همین قانون اساسی، اگر هم عیب و نقصی داشته باشد، هم جنبه های دینی و شرعی رعایت شده است و هم به لحاظ ملاکهای نظری دموکراسی، این قانون اساسی ناقض معیارهای یک نظام مردمی، قابل پیشرقت، آزاد و آباد که حقوق اساسی مردم در آن رعایت شده، است.

عدم توجه به اولویت ها منتهی به بروز دیکتاتوری می شود

سخن ما این است؛ آنان که دغدغه دینی دارند، می توانند مطمئن باشند که این قانون اساسی با اصول و مبانی دین ناسازگار است و انان که جنبه های دموکراتیک جامعه را مهم می دانند و مردمسالاری را چاره دردهای تاریخی ما می بینند، با توجه به شرایط کنونی و مقتضیات زمان ما، می توانند و لازم است که بر این قانون اساسی پافشاری کنند و آن را مبنای نظم قرار دهند. آنچه هم که همه و بخصوص در اصلاحات باید به آن توجه کنیم، این است که این قانون مراعات شود . ما یکبار در انقلاب مشروطه قانون اساسی داشتیم و سالها برای حاکمیت آن مبارزه ها شد و هرینه های فراوانی داده شد. متاسفانه خیانت داخلی، توطئه بیگانگان، بی تجربگی و یا احیانا انحراف روشنفکران و نخبگان جامعه- اعم از دیندار و غیر دیندار- و عدم تشخیص اولویت ها سبب شد که از دل مشروطیت ما، یکی از نفس گیرترین دیکتاتوری ها دربیاید که هم دین ستیز بود و هم آزادی سوز، تا اینکه به برکت انقلاب اسلامی و مبارزات طولانی ملت، ما صاحب قانون اساسی دیگری شدیم که این بار عنوان حکومت را از سلطنت مشروطه به جمهوری اسلامی تبدیل کرد. که دستاورد بسیار بزرگی است.
آن قانون اساسی که این مراحل را طی کرده، می تواند بسیاری از مشکلات را حل کند و مسیر درست کمال جامعه را با توجه به شرایط زمان، مکان، اقتضائات و اولویت ها تعیین کند و اصلاح طلبی بر اینکه این قانون مبنا باشد، تاکید می کند و حرکت در چارچوب آن را لازم می داند. نمی توان با توهم زدگی و رویا گرایی این پایه را سست کرد و جامعه را در معرض تخریب و تهدید قرار داد و همه کسانی که دلسوز اسلام، انقلاب و ایران هستند، باید بر این مساله تکیه داشته باشند. اصلاحات نیز با روشن بینی و رعایت همه جوانب باید بکوشد تا جامعه را در برابر نقض قانون اساسی و تضعیف نهادهایی که جامعه را به استقلال، آزادی و پیشرفت می رساند، بایستد. تلاش برای تحقق اهداف و موازین قانون اساسی به نظر من یک عمل مقدس و یکی از مهم ترین رسالنهای اصلاح گری است. اگر چنین شد و ما به این نتیجه رسیدیم که قانون اساسی مبنای نظم و عمل هست و در عمل هم پیاده شد، مجال برای بحث های تئوریک به فراوانی ایجاد خواهد شد.

اصلاحات به یک لحظه تعلق ندارد

باری اگراین اصول معیارها ی مورد نظر اصلاحات در جامعه بسط یابد، می تواند کارساز شود و با یک عمل سنجیده می توانیم در مسیر مناسب جامعه حرکت کنیم. البته نیازمند تشکیل کارگروههایی از زبدگان و کارشناسان آگاه هستیم تا از متن این اصول، رویکردهای اساسی و راهبردهای مهم در این شرایط زمانی را استخزاج کنیم. این امر اصلا منوط به اینکه فردی یا بخشی از اصلاحات در قدرت باشد، نیست. اصلاحات به یک لحظه تعلق ندارد و متعلق به کل تاریخ و جامعه ماست و اگر باور داریم که این راه، راهی کم هزینه و پرفایده است، باید برای هموار کردن این راه، برداشتن موانع و تبدیل معیارها به روح حرکت بخش در جامعه تلاش کنیم. گرچه معتثدیم که آنها در روح جامعه وجود دارند و باید سعی کنیم تا از متن فطرت و وجدان پاک جامعه به مرحله خودآگاهی آنها برسانیم که اگر این خودآگاهی حاصل شد، خود مردم پاسدار منافع و حقوق خود و پشتیبان اصلاحات خواهند بود.

جایگاه اصلاح در قیام امام حسین(ع)

در آستانه واقعه بی نظیر عاشورای معلم بزرگ انسانیت و پیشوای بزرگ اسلامی، قرار گرفته ایم، واقعه ای که جهت آن دفاع از خداپرستی، اخلاق، انسان و آزادی او و رهایی از بیداد ظلم و فساد بود. امیدوارم که خداوند به ما توفیق بدهد که درسهای لازم را از عاشورای حسینی بگیریم؛ بخصوص برای کسانی که دم از اصلاحات می زنند و آن را راه کم هزینه و پر فایده سیر آدمی بسوی کمال می دانند؛ چرا که امام حسین(ع) هم در ابتدا ماهیت، جهت و رویکرد این حرکت را «اصلاح» در امت پیامبر اعلام کرد: « ارید الاصلاح فی امه جدی». امیدوارم ما هم در مسیری که انتخاب کرده ایم، با بهره گیری از آموزه های عاشورا راه خود را بهتر بشناسیم و بنمایانیم.

اصلاحات یک حرکت ناگهانی در عرصه حیات اجتماعی نیست

اولا؛ آنچه به عنوان اصول اصلاحات مطرح است، یکسری اصول موضوعه است که بدون آنکه وارد مسائل تئوریک و مبانی آن شویم، بیان می شود که آنچه به نظر ما اصول اصلاحات است، اینهاست. دوم؛ این اصول ناظر به جنبه عینی و حیات اجتماعی انسان است و راهی که معتقدیم از دهها سال پیش و بیش از یک قرن است که در ایران و بسیاری از کشورهای اسلامی شروع شده است و اوج ها و مقاطع زیادی داشته است و انقلاب اسلامی هم از آن مقاطع بلند است. راهی که ملت ایران در جهت اعتلای زندگی فردی و جمعی و موقعیت و تاثیرگذاری در عرصه حیات ملی، منطقه ای و جهانی می خواهد و باید طی کند. از تبار اصلاحات صحبت شد و اینکه اصلاحات یک حرکت ناگهانی در عرصه حیات اجتماعی نیست و راه درست هم همین است. اما از این حرکت باید اصول راهنما را استنباط و اتخاذ کرد و کوشید آنچه در عمق خواست ملت بوده، به بخش خودآگاه و وجدان جامعه آورده شود تا حرکت را معنادار، آگاهانه تر و مطمئن تر کند.

در سه جلسه گذشته مطالبی را بیان کردم که البته آنها اصول موضوعه نبود، بلکه پیش درآمد و باز کردن افق بود و در این جلسه هم بعضی مطالب بطور بازتر مطرح می شود.

سازگاری حکومت دینی و دموکراسی

قبلا بیان کردم که لیبرال دموکراسی تنها یک مصداق از دموکراسی است و دموکراسی مقوماتی دارد که اگر آنها باشند، دموکراسی هست و اگر نباشد، مردمسالاری نیست و اینکه اگر دموکراسی که پرفایده ترین و کم هزینه ترین شیوه اداره زندگی است و عرف و وجدان بشر امروز هم آن را می پسندد -گرچه به نوعی در غرب جدید جلوه حاصل داشته، ولی اصل آن امری بشری است- و اینکه به دین باید چگونه نگاه کنیم تا در تحقق مردم سالاری کمک کند. اینک پرسشهایی مطرح شده است که با اشاره به آنها مطالبی را عرض می کنم. در پاسخ به این مساله که آیا ساختار نظام و ولایت فقیه می تواند با این اصول سازگار باشد، قبلاً اظهار داشتم که می تواند بعضی پرسشها هم مربوط به اشکالات جاری است که بسیاری از آنها وارد هم هست؛ مثلا ساز و کارهایی که در امر انتخابات و نیز انتخاب خبرگان هست و یا اینکه، با این وضع نظارت مردمسالاری معنا پیدا می کند؟ آیا اگر نظارت تبدیل به قیمومیت شود، باز هم معنا و مفهومی که از مردمسالاری مراد می کنیم، تحقق پیدا می کند؟ خیلی از اینها به رویه ها و احیانا قانونهای وضع شده غیر از قانون اساسی است که فکر می کنم خیلی از آنها دارای اشکال است، ولی نه به نارسایی قانون اساسی برمی گردد و نه به اصولی که برای اصلاحات تعریف شد، لطمه می زند . حتی در راهکارها و راهبردهایی که باید اتخاذ شود، اصلاح آن جهات هم برای نزدیک شدن به آن خواستها و تامین بهتر آنچه در قانون اساسی آمده است و مورد نیاز جامعه بوده، باید صورت گیرد. این بحث امروز ما نیست و باید کارگروههابی تشکیل شود تا ابتدا راهبردها و سپس در صورت نیاز راهکارها برای کسانی که به نام اصلاحات در قدرت حضور پیدا می کنند و یا برای تبدیل آن اصول به گفتمان در جامعه، صرفنظر از آنکه اصلاحات در قدرت باشد یا نباشد، باید صورت بگیرد. اصلاحاتی هم که باید در رویه ها و قوانین و ساز و کارها و ارتباطات باید صورت گیرد، مراحل بعدی قضیه است.

با توجه به استبداد زده بودن جامعه و درخواست تغییرات آنی از سوی مردم، چگونه می توان با این مشکل برخورد کرد؟یکی از مسائل ما هم همین است که چگونه از این استبداد زدگی تاریخی و آثار و رسوباتی که در ذهن ما وجود دارد، فرار کنیم که آن هم کاری است که باید انجام گیرد.

آیا اصلاحات حوزه دین را هم شامل می شود؟ اصلاحات در حوزه دین، مساله خیلی ریشه داری است و امروز هم بسیار مورد بحث است. اینکه دین اصلاح شود، به این معنا نیست که پناه بر خدا دین خدا ناقص است و کمبود دارد و بشر باید آن را اصلاح کند. دین خدا نقص ندارد که نیاز به اصلاح داشته باشد. اما اینکه چگونه از دین برداشت می کنیم، مسئله ای تاریخی است و بشر هم محدودیت های ذهنی و عینی دارد و با گذشت زمان و مکان می تواند برداشت های جدید تری بیاید و اینکه چگونه دین را بفهمیم که پاسخ های عادلانه تر و عاقلانه تر به خواسته ها و نیازهای بشر بدهد، یا در مقابل مکاتب رقیب که برای زندگی بشر راه حل هایی دارند، چگونه دین را بفهمیم که راه حل آن برتر باشد و جامعه قانع تر باشد. اینها همه اموری است که کم و بیش همیشه بوده است و امروز بیشتر مورد نیاز است.

آیا باید مانند سید جمال الدین اسدآبادی حاکمان را آگاه نمود و یا همانند حضرت امام(ره) مردم را روشن نمود؟طبعا اگر حاکمان ضد مردم باشند و برآمده از آنان نباشند، اصلاحات واقعی باید درصدد تغییر حاکمان باشد. ولی اگر حاکمان مشروع و متکی بر خواست مردم باشند، هم مردم باید حقوق خود را بشناسند و برای دفاع از آن هزینه بپردازند و هم حاکمان دائما باید مورد نقد قرار گیرند تا از حدی که شرع و قانون معین کرده، فرا تر نروند.

ولایت فقیه و سازگاری آن با مردمسالاری

دو سوال وجود دارد که به نظر من نیاز به توضیح بیشتر دارد: یکی از آنها سازگاری ولایت فقیه با مردم سالاری است و این سؤال که در پیش نویس قانون اساسی که مورد تأیید امام (ره) هم بود، اصل ولایت فقیه وجود نداشت و بعدا اضافه شد. سوال دیگر اینکه، با تجربه 30 سال از پس پیروزی انقلاب اسلامی گمان نمی کنید، سکولاریسم چاره باشد؟

در پاسخ عرض می کنم :محوری ترین اصلی که در اینجا بیان شد، مردمسالاری بود که نیاز جامعه است و می تواند سازگار با دین باشد. آنچه که انقلاب انجام داد، در مسیر خواست تاریخی مردم بود؛ یعنی مردمی که از استبداد، وابستگی به اجانب و عقب ماندگی رنج می بردند و در عین حال میانگین خواست مردم دینی بود. این انقلاب متکی بر حضور مردم بود و تلاش داشت تا خواست تاریخی ملت، یعنی استقلال، آزادی، پیشرفت و عدالت را با هویت تاریخی اش هماهنگ کند و در نتیجه، در مقام سلب، رژیم سابق نفی شد و در مقام ایجاب، جمهوری اسلامی مطرح شد. اصلا جمهوری اسلامی یک امر بدیع بود که از یک طرف به جمهوری به عنوان یک اصل امروزی که پایه و مایه آن مردم هستند و قدرت در مقابل آنها مسؤول است توجه شود و از سوی دیگر اینکه معیارهای اسلامی بر جامعه و نظام مورد نظر حاکم باشد و طبعا دیالکتیک میان آنها برقرار است. یعنی جمهوریت باید بگونه ای نباشد که معارض اسلام باشد و اسلام هم بگونه ای نباشد که تعارضی با معیارهای اساسی جمهوریت و مردم داشته باشد. طبعا یک قانون اساسی مطرح شد که امتیاز انقلاب ما بود و پیش از آن اصل نظام به رای مردم گذاشته شد و بلافاصله خبرگان ملت برای تدوین قانون اساسی انتخاب شدند و در نهایت خود قانون هم به رای مردم گذاشته شد و کشور در کمتر از یکسال صاحب قانون اساسی شد و این مساله که با وجود دین و قرآن چرا به قانون اساسی نیاز داریم دیدگاه جدیدی بود که متناسب با خواست و هویت ملت بود و انقلاب اسلامی آن را تائید کرد و امام (ره) هم با شجاعت بیان کردند و اینکه چارچوب هم باید مورد رضایت مردم باشد. نهادها و ارگانهایی هم که در این قانون مشخص شده بود، بلافاصله برقرار شدند؛ اولین دوره ریاست جمهوری و قوه قضائیه در بهمن 58 تکلیفشان معلوم شده بود و انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی هم در اسفند آن سال برگزار و در خرداد 59 مجلس تشکیل شد که دو رکن آن در قبل از اولین سالگرد انقلاب و یک رکن کمی بعد از آن تشکیل شد و هیچ انقلابی را سراغ ندارید که این روال و روش را داشته باشد و این نظم براساس خواست ملت مستقر شد و چارچوب مشخص هم داشت و ان هم قانون اساسی به معنای امروزی آن بود که حق حاکمیت مردم بر سرنوشتشان به رسمیت شناخته شده بود. البته برخی اصول آن با دنیا متفاوت بود که از جمله آن اصل ولایت فقیه است. نظریه فقهی- کلامی امام(ره) در مورد ولایت فقیه کم و بیش روشن است. ایشان در سالهای 46-47 درسهایی را در این زمینه داشتند که توجیه کننده حرکتهایی بود که از چند سال قبل به رهبری ایشان شروع شده بود و این مسائل مطرح بود که آیا روحانیون می توانند در سیاست دخالت کنند و آیا در عصر غیبت چیزی به نام حکومت مبتنی بر دین می تواند تحقق یابد؟ ایشان می گفتند که می توان این کار را انجام داد و پاسخی به گرایشهای خاصی بود که دین را جدا از سیاست می دانست و اصلا دخالت علما و روحانیون در سیاست را ناروا می دانست و پیشنهاد بی تفاوتی نسبت به سرنوشت جامعه می کرد. ایشان در عمل هم بطور روشن، پیشنهاد جمهوری اسلامی را دادند. در آن پیش نویس قانون اساسی هم اصل ولایت فقیه وجود نداشت. قطعا تناقضی میان جمهوریت و اسلامیتی که ایشان با ولایت فقیه می خواستند، نمی تواند وجود داشته باشد. یک فرد عادی اگر تفکراتش را بدرستی بیان کند، در آن تناقض وجود ندارد، چه برسد به فرد عالمی که در عرفان و حکمت و فلسفه و فقه جایگاه والایی داشت. چگونه می توان گفت که ایشان نظریه ای دارند و این نظریه با نظریه بنیادی ایشان در تناقض است؟ اگر تناقضی هم وجود دارد، یا باید بگوییم که امام (ره) از نظریه شان برگشتند- که چنین نیست- و یا معقول این است که بگوییم، تناقضی وجود ندارد. البته کسانی بودند و هستند که می گویند، اسلامیت با جمهوریت و بخصوص ولایت فقیه سازگاری ندارد و جالب است که وقتی بررسی می کنیم، می بینیم که آنها چندان با راه و رسم امام(ره) همراهی نداشتند و در دوران حیات ایشان هم در جامعه میدان چندانی نداشتند، ولی بعد از رحلت ایشان میدان دار شدند و بصراحت می گویند که امام(ره) به جمهوریت اعتقاد نداشتند. قاعدتا وقتی ایشان میزان را رای ملت می دانستند، یعنی تناقضی میان نظریه شان و این مساله نمی دیدند. در پیش نویس اولیه هم اصل ولایت فقیه نبود، اما بعدا در مجلس خبرگان، به عنوان یک اصل مطرح شد و مانند اصول دیگر دارای جایگاه ویژه است به عنوان یکی از ارکان نظم جامعه پذیرفته شده است و با ساز و کارهایی که در قانون اساسی تعریف شده است، با اصول مردمسالاری و حداقل های آن، ناسازگاری ندارد. انتخاب آن قدرت متمرکز توسط مردم است و مسئولیت آن در مقابل نهادهای مردمی و امکان جابجایی آن قدرت توسط مردم هم تعریف شده است و سا ز و کارهای آن هم مشخص شده است. البته اجرا شدن یا نشدن آن مساله دیگری است.

سکولاریسم یک راه حل است؟

اما در پاسخ به این سوال که پس از 30 سال آیا سکولاریسم راه حل نیست، باید گفت که خیلی ها 30 سال پیش هم به این نتیجه رسیده بودند که دین امر فردی است و در حیات اجتماعی باید متکی به دریافتها و برداشتهایی بود که عقل انسان بدست می آورد.

«سکولار» که در فارسی به «عرفی» ترجمه شده است و «سکولاریسم» هم به «عرفی گرایی»، یعنی محور بودن عقل و عرف آگاه بشری در عرصه حیات اجتماعی او و در نتیجه دین را به حیات فردی بردن. این سکولاریسم، اگر نگوییم که در ذات مدرنیته است، قطعا ملازم آن است. یعنی نمی توانیم سکولاریسم را از حیات مدرن بشری جدا کنیم و یکی از مسائلی که با مدرنیته تحقق یافت و بسط پیدا کرد، همین مساله سکولاریسم است. این مساله در غرب تحقق پیدا کرده است؛ اگر نگاهی به تحولات رخ داده در غرب و نحوه حرکت آن از قرون وسطی به قرون جدید داشته باشیم، خیلی مسائل دستگیر ما می شود. این مسیر ادامه پیدا کرد تا اینکه در قرن هجدهم اصول مدرنیته مشخص شد و غرب به اقتدار و غرور شگفت انگیزی رسید. این غرور بگونه ای بود که فکر کردند به راز و رمز یک زندگی برخوردار انسانی دست یافته اند؛ از جمله اینکه محور و مبنای مرجع شناخت حقایق انسانی- تکوینی و طبیعی- و تشخیص ساز و کارهای زندگی، عقل خود بنیاد بشری است. این عقل، یعنی عقل خود انسان بدون نیاز به چیزی خارج ازآن، از جمله وحی. انسان باید بر این عقل تکیه کند و از طریق آن زندگی خودش را راه ببرد و موضوع آن هم همین دنیا و وجه ملموس زندگی است و مراد از «برخورداری» هم زندگی در همین دنیاست. جریان دیگر هم رفرمیسم و اصلاحات دینی پرتستانیسم یک حرکت دینی بود، ولی رویکردی را ایجاد کرد که مدرنیته را تقویت کرد و آن اینکه، رفرمیست ها برخلاف اسلافشان معتقد به نوعی گشایش متقابل انسان و این جهان نسبت به یکدیگر بودند و اصلا این گشایش را یک امر الهی می دانستند و هرچه این گشایش و گشودگی متقابل هم بیشتر شود، انسان را به سعادت نزدیکتر می کند؛ بر خلاف دیدگاه دیگر که سعادت را فقط در جهان دیگر می دانست و زندگی این دنیا را زندگی آلوده به حساب می آورد که بشر گرفتار آن شده است و بر اساس یک گناه ایجاد شده است که رهایی از آن، شرط رسیدن به سعادت است که نتیجه اش نوعی پست شمردن دنیا بود. در حالی که دنیای مدرن کاملا به زندگی این جهان اهمیت می دهد و اصلاحات دینی هم این مساله را تقویت کرد. لائیسیته هم در همین جهت معنا پیدا می کند. در این دیدگاه، جهان دیگر هم یا نیست و یا اگر هست، تاثیری در زندگی این جهان ندارد: انسان به خودش رها شده است و هیچ چیز جز خود انسان نباید در این زندگی دخالت کند. یا به تعبیر اگزیستانسیالیستها انسان موجود خودآگاهی است که به عرصه هستی پرتاب شده است و به خاطر این آزاد بودن و آگاه بودن و بعد پرتاب شدن، دچار «دلهره» می شود. 

به هر حال سکولاریسم در چنین دنیایی با این شرایط پدید می آید. البته دنیای غرب در اوج غرور این حرف را زد. اینکه در پایان قرن بیستم، پایان تاریخ» مطرح می شود، بیان سطحی و ژورنالیستی بینشی است که عمیق ترین وجه آن در قرون 18 و 19 در غرب وجود داشت و افراد بزرگی مانند "توین بی" و بخصوص سیاستمداران به آن معقد بودند و آن اینکه بشر در غرب به کمال خودش رسیده و البته در این تعبیر ژورنالیستی که نظریه پرداز آن از نظر خود برگشت، گفته شده که بشر در غرب به کمال خود رسیده است و غرب با لیبرال دموکراسی و اوج لیبرال دموکراسی هم در ایالات متحده است. بنابراین تاریخ دیگر هدف کمالی ندارد و پایان تاریخ است و همه دنیا باید از آن پیروی کند، یا از صحنه محو شود. این تفکر در قرن هجدهم هم بود و از همین جاست که استعمار بوجود می آید. در غرب، شرق شناسی و اسلام شناسی بوجود آمد، اما نه به عنوان چبزهای مهم، بلکه مانند کاوش در تپه های قدیمی و آثار باستانی و به این منظور که تمدنهای غیر غربی مانند مواد مرده ای هستند که دوران آنها گذشته و به این دلیل باید صورت غربی پیدا کنند، باید آنها را بشناسیم و به آنها صورت غربی بدهیم. این دیدگاه توجیه کننده استعمار است که غرب را پیشبرنده و متمدن کننده همه می داند. نگاه غرب به دنیا اینچنین بود. باری در غرب دو چیز اوج پیدا می کند: علم ) ( Science و حاصل آن تکنولوژی که ابزار تصرف عظیم و عجیب در طبیعت و هستی می شود. این توضیح مختصری دربارة سابقة امر بود.

سکولاریسم چگونه می آید؟

دو مساله در اینجا هست: 1- سکولاریسم در غرب بوجود آمد. یک تفاوت عمده میان امور طبیعی و انسانی و اجتماعی وجود دارد و آن این است که امور اجتماعی بشدت تاریخی اند و متناسب با شرایط اجتماعی و تاریخی که وجود دارند، هستند. اگوست کنت هم که پیشوای پوزیتیویستها (تحققی گرایان) است میان علوم تجربی و اجتماعی تفاوتی قائل می شود و آن را دارای پیچیدگی بیشتر و کلیّت کمتر نسبت بهعلوم طبیعی می داند. باری امور اجتماعی و علوم اجتماعی کاملا بستگی به شرایط خاص خود دارند. بر همین اساس بنده عرض می کنم، اگر سکولاریسم در غرب بوجود آمده است، متناسب با شرایط تاریخی و اجتماعی آنجاست و تسری آن به جوامعی که دارای این شرایط نیستند، غلط است. اینکه چیزی را که در جامعه ای با شرایط تاریخی خاص میسر شده را بخواهیم در جایی دیگر ایجاد کنیم، ممکن نیست. یکی از مشکلات کسانی که می خواستند تناقض میان سنت و مدرنیته را با هضم شدن در مدرنیته و نفی کامل سنت حل کنند و نا کام می مانند، همین مساله است. سکولاریسم در کدام جامعه و کدام شرایط پدید آمد؟ آیا در جامعه ای که ما هستیم، آن شرایط وجود دارد و اصلا قابل پیاده شدن است؟ مساله دوم اینکه، ما وقتی این حرف را می زنیم که غرب دو قرن از قرن 18 فاصله گرفته و با بحران های جدی رو به رو شده است. یعنی آثار بحرانش امروز مشخص شده است، البته غرب دستاوردهای بسیار بزرگی هم داشته است. در خود انجا هم نقدهای بسیار شالوده شکن نسبت به مدرنیته صورت گرفته است. علی رغم آنکه تصور می شد با کنار گذاشتن دین از صحنه اجتماعی، بشر می تواند به سعادت برسد، ولی خود غرب با بحران های اجتماعی بسیار مفصلی رو به رو شده است و نوعی گرایش بسوی معنویت و دین هم در انجا پیدا شده است. یعنی سکولاریسم پاسخگوی کامل خود غربی ها هم نبوده است.

ولی شرایطی که سکولاریسم در آن بوجود آمد، اگر تحقق پیدا کند، چه بخواهیم و چه نخواهیم سکولاریسم تحقق پیدا می کند و بالعکس. اگر هم بخواهیم بصورت تحمیلی آن را بوجود آوریم، منجر به مسائل دیگر می شود. مثلا در اتحاد جماهیر شوروی که پس از 70 سال فروپاشید، اولین چیزی که در انسانها بروز کرد، هویت دینی شان بود. در همین ترکیه-البته سکولاریسم برخلاف آنچه در غرب بوده در کشورهایی مثل ترکیه و ایران زمان رضا شاه بود، دین ستیز بود در حالی که سکولاریسم به معنی دین ستیزی نیست بلکه به معنی عدم دخالت دین در عرصة حیات اجتماعی است- پس از 60-70 سال بروز هویت دینی، حتی بصورت افراطی آن بیشتر است. در قرون وسطی آنچه به نام دین وجود داشت، توجه خیلی شدید به ظواهر و تلقی اینکه دین در برابر عقل و آزادی انسان است کلیسا مرجعیت انحصاری داشت. داوری درباره حقیقت، سعادت، زندگی و خوب و بد در دست او بود و عقل در مقابل نهاد دین مطرود به حساب می آمد و توجه عمده دین هم به ظواهر بود. بشر نتوانست این را تحمل کند و انفجاری در غرب رخ داد که خشم ناشی از آن بجای آنکه به آن سمت شیوه های غلط به نام دین باشد، تا حدود زیادی به آن اصول و معیارهایی سرایت کرد که سیستم قرون وسطی می گفت، من نه تنها وابسته به آن هستم، بلکه تنها بیانگر و متولی آن هستم.

چگونگی حاکم شدن سکولاریسم بر جامعه

اگر ما دین را در شریعت خلاصه کنیم و شریعت را در ظواهر خلاصه کنیم و چنان تلقی کنیم که دین در مقابل عقل آدمی است یا با دین، انسان از عقل بی نیاز می شود و یا انسان و خدا در مقابل همدیگرند و انسان آزاد و متفکر جای خدا را تنگ می کند، بنابراین انسان نباید آزاد و متفکر باشد تا دین حاکم باشد، در این صورت مطمئن باشید که سکولاریسم خواهد آمد. اما گر دین را بگونه ای تعریف کنیم که نه تنها عقل با دین ناسازگار نیست، بلکه اصلا دین را باید با عقل فهمید، خداوند رقیب انسان نیست و بلکه او را آزاد آفریده و او از آن جهت که انسان است دارای کرامت و حقوقی است. دین در شریعت خلاصه نمی شود و شریعت جایگزین عقل، اخلاق و عدالت نیست. نه تنها سکولاریسم جائی خواهد داشت بلکه دین می تواند زندگی را لطیف تر، مطلوب تر و برخوردار تر کند.

اگر بجای دین، تحجر و قشری گری حاکم باشد که امام (ره) بسیار به آن حمله می کردند و انسان در برابر خدا قرار بگیرد و چون خدا حاکم است، انسان آزاد عاقل نباید وجود داشته باشد و اینکه نیازی به عقل نداریم، سکولاریسم خود به خود خواهد آمد. سکولاریسم در غرب بوجود آمد و نتایجی را بوجود آورد، اما انسان خیلی پیچیده تر از اینهاست. اگر دینی گفت که جهان بزرگتر از ماده است و جهان مادی و غیر مادی را باید از طریق عقل شناخت - در عین حال که معتقد باشیم دریافتهای ما مطلق نیست- همین دین را هم باید با کمک عقل شناخت. بنابراین کسی نباید بگوید، دریافتهای من از دین مطلق است و کسی حق چون و چرا ندارد. استاد مطهری هم بحثی را دارند که عدالت در سلسله احکام اسلامی است و اگر در ظواهر چیزی بود که با معیارهای عدالت سازگار نباشد، آن شرعی نیست. اگر چنین برداشتی داشته باشیم و این نظر را به اخلاق و کرامت انسان هم سرایت دهیم و همه اینها را در سلسله علمی لحاظ کنیم عقل و آزادی تعطیل نمی شود و انسان از حقوقی که دارد محروم نمی شود ، اصلا جایی برای سکولاریسم نمی ماند. علاوه براین، این دیدگاه نقص هایی که در دنیای غرب وجود دارد و بحران های ایجاد شده در آن را می تواند حل کند. دین می تواند آزادی را تلطیف کند، همچنانکه آزادی می تواند برداشتهای دینی را پویا کند. این یک دیالکتیک است که میان این دو وجود دارد. در فضای نقد می توانیم برداشتهای خودمان از دین را مورد بازبینی قرار دهیم و با توجه به تحولاتی که پیش می آید آنها را نو کنیم. اگر دین در کنار ازادی قرار گیرد، آزادی را از خشونت بیرون می آورد و لطیف می کند.

اصلاحات می خواهد شرایطی را که باعث استقرار سکولاریسم می شود- با توجه به زیانهای آن- بوجود نیاید و بنده می گویم، بزرگترین عامل پیدایش سکولاریسم در یک جامعه، حاکمیت تحجر بر آن است و به همین دلیل ما با تحجر و قشری گرایی مخالف هستیم و به همین دلیل می گویم اصلاحات باید در عرصه دین هم حضور داشته باشد، البته با معیارها و موازینی که وجود دارد و جنبه علمی و روش مندی حرکت فکری اصلاح باید حفظ شود.

منبع:http://www.yaarinews.ir/default.aspx/v/7/جوابی-جامع-به-سئوالی-یازده-ساله

نظر شما